السيد الطباطبائي ( مترجم : شيروانى )

25

ترجمه و شرح نهاية الحكمة ( فارسى )

يكى از مكاشفات حضرت علامه رحمه اللّه خاطره ديگرى كه از روح متعالى اين مرد دارم قضيه‌اى است در همين روستاى جابان كه چهل سال است من به اين‌جا رفت‌وآمد مىكنم . زمانى مرحوم آيت اللّه حاج شيخ مرتضى حائرى به مدت دو ماه به اين‌جا تشريف آوردند . من هم مشغول نوشتن كتابى در عقائد بودم . به ايشان عرض كردم كه حاج آقا ، اصول عقائد مىنويسم ، در بحث برزخ هستم اگر مطلبى به نظرتان مىرسد بفرماييد . ايشان نكاتى مطرح فرمودند كه مهم‌ترين آنها حالت كشفى بود كه براى مرحوم علامه طباطبايى پيش آمده بود . پس از تابستان ، اوائل مهر به قم بازگشتم . يك روز كه براى مقابله به محضر آقاى طباطبايى رفتم عرض كردم كه آقاى حاج شيخ مرتضى حائرى چنين مطلبى را و حالت كشفى را كه براى شما پيش آمده بود ، نقل كردند . چون مطلب را براى كتاب اصول عقائد نياز دارم لازم دانستم كه از محضر خودتان سؤال كنم فرمودند : « بله ، زمانى كه من در نجف بودم مبلغى به صورت ماهيانه از تبريز ارسال مىشد و چون با مراجع نجف ارتباطى نداشتم ، درآمدى غير از همين مبلغ كه از تبريز مىآمد ، نداشتم . يكى دو ماه اين مبلغ از تبريز نرسيد و من هرچه پول داشتم ، مصرف كردم و روزى در منزل كه پشت ميز كوچكم به مطالعه نشسته بودم و مطلبى بسيار دقيق و حساس را بررسى مىكردم ، به ناگاه فكر بىپولى حواسم را پرت كرد و رشته افكارم گسسته شد ، هنوز لحظاتى بيش نگذشته بود كه صداى در را شنيدم برخاستم و درب منزل را باز كردم . شخص بلند قدى با محاسن حنايى و لباس بلند و عمامه در مقابل در ايستاده بود و به محض باز كردن در سلام كرد . گفتم عليكم السلام گفت : « من شاه حسين ولى هستم ، خداوند عز و جل مرا فرستاده تا به تو بگويم كه در اين هيجده سال كى تو را گرسنه گذاشتم كه حالا به فكر بىپولى و گرسنگى افتاده‌اى ؟ مطالعه‌ات را رها كرده و به فكر فرورفته‌اى » اين گفت و خداحافظى كرد و رفت . در را بستم و به پشت ميز بازگشتم . در همين لحظه بود كه سرم را از روى دستم برداشتم و نفهميدم كه چگونه درحالىكه من نشسته بودم و سرم روى دستم بود به حياط رفتم و در را باز كردم و با او صحبت كردم . فهميدم اين صحنه را پشت همين ميز به من