السيد الطباطبائي ( مترجم وشارح : محسن دهقانى )

107

فروغ حكمت ( ترجمه وشرح نهاية الحكمه ) ( فارسى )

نيست . مثلًا مفهوم انسان مغاير با مفهوم فرس و درخت و حجر است . اما اين مغايرت چيزى غير از تضاد است . گرچه هيچ يك از اين ماهيات بر ديگرى صدق نمىكند ، يعنى وجود هر يك از اين ماهيات فقط عدم را از حريم خودِ اين ماهيات طرد مىكند ، نه عدم ماهيت ديگر را . لكن در تضاد لازم است كه ماهيت هر يك از دو متضاد به ماهيت ديگرى نظر داشته‌باشد ، به گونه‌اى كه با آن قابل جمع نباشد ، مانند ماهيت سفيدى كه طرد كنندهء ماهيت سياهى است و به هيچ وجه با آن قابل جمع نيست . مطلب دوم اين كه در ظرف تحقق متضادين بايد موضوعى وجود داشته‌باشد كه متضادين در آن موجود شوند و آن موضوع گرچه ابتدائاً به معناى عام آن لحاظ مىشود ؛ يعنى هم شامل محل جوهر ، مانند هيولى كه محل صورت است و نيز شامل موضوع عرض مىشود اما پس از آن كه تضاد از قلمرو جواهر خارج گرديد . موضوع اختصاص به موضوع عرض پيدا مىكند . مطلب سوم اين كه مطاردهء ميان دو ماهيت به واسطهء فصل آنان صورت مىگيرد . يعنى اين فصل كه تمام حقيقت نوع را پديد مىآورد ، نوع ديگر را طرد مىكند . در حقيقت مطاردهء ميان دو متضاد ، مطاردهء ميان فصول آنهاست . و فصل ، وقتى فصل ديگر را طرد مىكندكه هر دو مُقسم ( تقسيم كنندهء ) يك جنس باشند . به عبارت ديگر هر دو نوع در يك جنس قريب داخل باشند ، مانند سياهى و سفيدى كه دو نوع هستند و هر دو ، داخل در كيف مبصر هستند كه جنس قريب ميان آن دو است . سپس مؤلف مىفرمايند : فافهم ذلك ؛ اشاره به دقت در مطلب است . وقتى ميان جواهر مانند انسان و فرس تضادى ديده نمىشود ، حكم مىشود كه تضاد از قلمرو جواهر بيرون است . از سويى ديگر ميان هر مقوله‌اى با مقولهء ديگر هم مانند كم و كيف تضادى وجود ندارد . از اين رو ، مقولات عرضى با يك‌ديگر در جوهرى مانند انسان قابل جمع هستند . از اينها معلوم مىشود كه تضاد فقط در قلمرو دو نوع از يك