السيد الطباطبائي ( مترجم وشارح : محسن دهقانى )
567
فروغ حكمت ( ترجمه وشرح نهاية الحكمه ) ( فارسى )
جوهرى است امر بالفعلى است . و فعليت ملازم وجدان و دارايى است . طبيعتاً بايد در جسم ، حيث ديگرى وجود داشته باشد كه صرفاً قوّهء قبول كمالات و استعداد دريافت آنها را دارد . معلوم است كه اين امر از آن جهت كه صرف القوه است نمىتواند خودِ اتصال جوهرى كه صرف فعليت است ، باشد ؛ زيرا وصف فعل و قوه مقابل يكديگر و با هم مغاير مىباشند . پس ، آن امر ، حقيقتى است به نام « هيولا » يا « ماده » كه شأنى جز پذيرش كمالات اولى و ثانوى ندارد و با حصول هر كمالى به انتظار حصول كمالات بعدى است . پس پيوسته در اين انتظار و استعداد پذيرشِ صور بَعدى عمر خود را سپرى مىكند و از شأن قوّه بودن به شأن بالفعل بودن تبديل موقعيت نمىدهد . حاصل سخن اينكه اتصال جوهرى كه صورت جسم است به عنوان يك امر بالفعل - كه اين شأن هميشه براى آن محفوظ است - نمىتواند خود قوهء قبول صور لاحقه باشد ؛ زيرا حيثيت فعليت كه براى اتصال جوهرى حاصل است با حيثيت قوه بودن آن براى صور لاحقه دو حيثيت متغاير هستند و در يك چيز جمع نمىشوند . لامحاله در جسم ، جوهر ديگرى كه قابل صور بَعدى است وجود دارد به نام هيولا . خلاصه آنكه اتصال جوهرى يك فعليت است و نمىتواند با حفظ اين فعليت متصف به فعليت ديگرى گردد . زيرا اگر يك چيز داراى دو فعليت گردد اين بدان معناست كه يك چيز داراى دو وجود گردد و اين محال است . ملاحظه مىشود در اين استدلال از مغايرت حيثيت قوّه با فعل بر وجود هيولا استدلال شدهاست . اگر سؤال شود چه اشكالى دارد كه اتصال جوهرى در عين آن كه فعليت دارد خود قوّهء قبول صور نوعيّه باشد ، تااحتياج به هيولا و جوهرى كه صرف القوه است نباشد ؟ جواب اين است كه اتصال جوهرى پس از قبول صورت نوعى اگر باقى نماند كه جسميت جسم به انعدام آن از بين مىرود . و اگر باقى بماند كه مىماند معلوم مىشود كه او هرگز نمىتواند قابل صورت نوعيه باشد و از ابتداء قوّهء قبول آن را نداشتهاست ؛