السيد الطباطبائي ( مترجم وشارح : محسن دهقانى )
479
فروغ حكمت ( ترجمه وشرح نهاية الحكمه ) ( فارسى )
و چون فصلها ماهيت ندارند بهطور كلى اين اشكال مطرح نمىشود كه آيا فصول جواهر ، جوهر هستند يا نيستند ؟ كه اگر جوهر باشند لازم مىآيد كه آنها مندرج تحت جنس خود شوند و به فصل ديگرى نيازمند باشند و اگر عَرَض باشند لازم مىآيد جنس جوهرى ، متقوّم به عَرَض باشد و اين هر دو محال است ؛ زيرا جوهر بودن فصل و عدم آن ، در جايى مطرح مىشود كه فصل ، ماهيت داشته باشد و آنگاه سؤال شود كه آن ماهيت ، جوهر هست يا نه ؟ اما اگر فصل به دليل فوق يعنى وجود لغيره داشتن ، ماهيت نداشت سؤال مذكور ، بى مورد است . و اينكه مىگويند فصل ، عَرَض خاص براى جنس و جنس ، عَرَض عام براى فصل هست ، معنايش اين است كه فصل ، حقيقتى غير از حقيقت جنس دارد . و اگر فصل ، تحت جنس ، مندرج بود فصل هم از سنخ جنس مىگشت و حمل ميان آن دو حمل اولى بود . البته اگر لفظ جوهر را بر فصل احياناً اطلاق مىكنند اين به منزلهء آن است كه لفظ لازم را بر ملزوم اطلاق كنند و ملزوم را تحت آن قرار دهند ، مانند آنكه مىگوييم « الانسان ممكن » امكان لازمهء همهء ماهيات از جمله ماهيت انسان است و ماهيات ملزوم آن هستند . ما در اينجا ماهيت انسان را كه ملزوم امكان هست ، تحت امكان قرار داده اطلاق ممكن بر آن مىكنيم . يا در مثال ديگر مىگوييم « الاربعة زوج » اربعه ملزوم و زوج لازمهء اوست . در اينجا ما اربعه را تحت لازم خود يعنى زوج قرار مىدهيم و اين لازم را بر آن اطلاق مىكنيم . در اينجا هم مطلب چنين است . فصل را كه ملزوم جنس هست تحت لازمهء او كه جنس جوهر است قرار دادهايم و جوهر را بر آن اطلاق نمودهايم . بديهى است ماهيت لازم ، غير از ماهيتِ ملزوم هست و هيچگاه بين اين دو ، حمل اولى وجود ندارد . لذا اگر لفظ جوهر را بر فصل ، اطلاق مىكنند به اين دليل و به دليل خاص ديگرى است كه بعداً بدان اشاره مىشود . ولى اطلاق جوهر بر فصل به اين معنا نيست كه حقيقتاً فصل