السيد الطباطبائي ( مترجم وشارح : محسن دهقانى )
468
فروغ حكمت ( ترجمه وشرح نهاية الحكمه ) ( فارسى )
جوهريت و جسميت و ناميت و حساسيت و تحركِ بالاراده هست اين اشكال مطرح مىشود كه انسان تا در قيد حيات است و جسم طبيعى دارد نامى و حساس است ، اما وقتى كه از قيد حيات گذشت و مجرد از ماده شد ديگر تعلق به جسم ندارد تا آنكه حساس و متحرك بالاراده باشد . پس ، اين تعريف ، تعريف انسان مادى است نه انسان بما هو انسان و از سويى ديگر با تغيير اجزاء ماهيت ، ماهيت هم تغيير خواهد كرد . مؤلف حكيم در پاسخ به اين اشكال چنين مىفرمايد : اجناس و فصولى كه در تعريف انسان به جز فصل اخير مىآورند به نحو ابهام و قدر مشترك ، لحاظ مىگردند و خصوصيت آن ، مورد عنايت نيست . مثلًا وقتى مىگوييم « انسان جوهر است » جوهر اعم است از جوهر مادى يا جوهر مجرد . يا وقتى مىگوييم « انسان جوهر است » جسم اعم است از جسم مادى و مثالى . ( انسان پس از مرگ در قالب جسم مثالى كه ابعاد و عوارض ماده را دارد ، اما خود ماده را ندارد ظهور مىكند . ) پس جوهر و جسم ، اجناس بعيد انسان به نحو قدر مشترك و ابهام در تعريف انسان مىآيند . همچنين وقتى مىگوييم « انسان حساس است » حساسيت اعم است از آنكه ادراك به مشاعر و قواى حسى خود باشد يا علم به محسوسات داشته باشد . يا وقتى مىگوييم « انسان متحرك بالاراده هست » حركت اعم است از آنكه به قواى عاملهء جسمى حركت كند يا به قواى روحى . پس ، نامى و حساس بودن و تحرك ارادى كه فصول بعيدهء انسان هستند به نحو اعم ، مراد هستند . و همچنين اگر حيات را در تعريف انسان مىآوريم ، حيات اعم است از حيات مادى يا حيات معنوى . بنابراين ، تمام اجناس ، مانند جوهريت و جسميت ، يا فصول ، مانند نامى بودن يا حساس بودن يا متحرك بودن به نحو قدر مشترك در تعريف انسان آورده مىشوند . و به همين اعتبار در فصل اخير ، منطوى هستند . مراد از ابهام كه در عبارت كتاب هست كه « فما اخِذَ فى اجناسهِ وفصولِه الاخَر عَلى