السيد الطباطبائي ( مترجم وشارح : محسن دهقانى )

191

فروغ حكمت ( ترجمه وشرح نهاية الحكمه ) ( فارسى )

مانند وجود انسان ، وجود فرس و وجود بقر . و موجودى كه وجودشان لغيره هست . يعنى نعت موجود ديگرى هستند و پيوسته در دامن موجود ديگر يافت مىشوند ، كه آنها را عَرض مىناميم . اعراض گرچه وقتى كه در مقابل وجود رابط قرار بگيرند وجودهاى فى نفسه و مستقل محسوب مىشوند ، مانند آن‌كه مىگوييم : « البياض موجود » يا « السّواد موجود » . ولى وقتى در مقايسه با جواهر قرار بگيرند استقلالى از خود ندارند و دايم در دامن جوهر و از شئون وجودى آن به شمار مىروند . لذا مىگوييم وجود آنها « لغيره » هست . اكنون مىگوييم : وجود اعراض در عين حال كه عدم را از حريم ماهيت اعراض طرد مىكند و به آن ماهيات ، موجوديت مىبخشد ، يك كار ديگر هم مىكند و آن اين است كه نعت موضوع خود هم واقع مىشود و عدم نعتى را از موضوع خود نيز طرد مىكند . مؤلف به « علم » مثال مىزنند . علم يكى از اعراض است ؛ چون كيف و چگونگى نفس است . حال ، « وجود علم » عدم را از ماهيت علم طرد مىكند و به ماهيت علم ، موجوديت مىبخشد ، در عين آن‌كه به موضوع علم كه نفس آدمى باشد يك نعت هم مىدهد ، كه همان دانش باشد . در واقع ، عدم علم را كه خود كَيفى محسوب مىشود از نفس انسان طرد مىكند و به جاى آن ، علم را به نفس مىدهد . پس وجود علم دو كار مىكند : يكى به ماهيت علم ، وجود مىبخشد و ديگرى به ماهيت نفس انسان نعتى را اعطا مىكند . اشتباه نشود ، وجود علم به ماهيت انسان ، وجود نمىدهد ؛ موجوديت انسان از ناحيهء عَرَض كه علم باشد تأمين نمىشود ، بلكه از ناحيهء وجود خود انسان تأمين مىگردد . و اگر چنين بود كه وجود علم هم به ماهيت علم ، موجوديت مىبخشيد و هم به ماهيت انسان ، لازم مىآمد كه يك وجود دو ماهيت داشته باشد ؛ يكى ماهيت علم و