داوود صمدى آملى
85
شرح نهاية الحكمة ( فارسى )
گذر از يك كتل سنگين عرض كرديم كه موضوع فلسفه از فرط روشنى نياز به اثبات ندارد . اكنون سؤال ما اين است كه اگر چنين است پس معناى فرمايش جناب حاجى در منظومه كه فرمودند : مفهومه من اعرف الاشياء * و كنهه فى غاية الخفاء چيست ؟ به تعبير ديگر سؤال ما اين است كه اگر حقيقت وجود موضوع فلسفه است و موضوع فلسفه آنطور كه گفتيد ؛ نياز به اثبات ندارد ، پس معناى اين فرمايش جناب حاجى كه مىفرمايند : كنه و منتهاى حقيقت وجود در نهايت خفاء قرار دارد ، چيست ؟ چطور ايندو قابل جمع مىباشند . اين كتل و گردنهء بسيار سنگينى است كه گذر نمودن از آن خيلى مشكل است . از طرفى جناب خواجه طوسى در تجريد الاعتقاد و جناب علامه حلى در كشف المراد قائل به عدم امكان تعريف و استدلال وجود و عدم هستند چه اينكه خود علامه طباطبائى قدّس سرّه در بداية الحكمة و نهاية الحكمة چنين اعتقادى دارند و از طرفى ديگر جناب حاجى در منظومه قائل به عدم امكان شناخت حقيقت وجود هستند ! ! حال با در نظر گرفتن اين مطلب كه موضوع فلسفه همان حقيقت وجود است و موضوع فلسفه در هيچ علمى قابل اثبات نيست ، اين دو نحوه فرمايش چطور قابل جمع مىباشند ؟ ! سرّ جمع نمودن اين دو مطلب در كلمهء « كنه » نهفته است ، بدين بيان كه هر كس به مقدار سعهء وجودى خود حقيقت وجود را ادراك مىكند ، يعنى اگر هم در معرفت نفس مىخوانيم ؛ « وجود است كه مشهود ماست » ، مراد اين است كه وجود براى هركس به مقدار سعهء وجودى همان شخص مورد شهود قرار مىگيرد و لذا در تعريف فلسفه فرمودهاند : ان الفلسفة استكمال النفس الانسانية به قدر