داوود صمدى آملى

28

شرح نهاية الحكمة ( فارسى )

اين حقيقت ذاتا قابل بطلان و رفع نيست ، بلكه فرض بطلان و رفع آن مستلزم ثبوت و وضع آن مىباشد ، پس اگر هر وقتى بطلان هر واقعيتى را فرض كنيم موجب مىشود كه هر واقعيت واقعا مشكوكه باشد و همچنين است اعتقاد جناب سوفسطى ، يعنى اگر او هم اشياء را موهومه يا مشكوكه مىپندارد ، پس اشياء در نزد او واقعا موهومه هستند و واقعيت واقعا مشكوكه مىشود . به تعبير ديگر واقعيت ثابت مىشود از آن‌جهت كه حقيقتا موهومه است ولى از آنجا كه اصل واقعيت ذاتا قابل رفع و بطلان نيست ، پس واقعيت واجب بالذات است . پس در اينجا واقعيتى واجب بالذات داريم كه تمام اشيايى كه واقعيت دارند در واقعيت خود محتاج و قائم به او هستند . لذا براى هر متأمّلى آشكار است كه اصل وجود واجب بالذات مىباشد و اين براى انسان ضرورى است و تمام براهينى كه مثبت اين امر هستند ، در حقيقت تنبيهاتى بيش نيستند . پيرامون اصل واقعيت فرمودند : « ما مضطر به اثبات واقعيت هستيم » ، دليل آن اين است كه در صورت انكار واقعيت بايد خودمان را نيز نفى كنيم . واقعيت ذاتا طورى است كه بطلان‌بردار نيست ، يعنى حتى اگر هم بخواهيد فرض كنيد كه باطل است و از بين رفته ، همين فرض بطلان شما ، مستلزم ثبوت آن است ، زيرا از شما سؤال مىكنيم كه خود اين فرض شما واقعيت دارد يا نه ؟ جوابتان از دو حال خارج نيست ؛ يا مىگوييد : فرض ما واقعيت دارد ، كه اگر اين‌طور باشد پس شما حداقل به يك واقعيت اعتراف نموده‌ايد . و يا مىگوييد : فرض ما واقعيت ندارد ، كه در اين صورت بحث منقطع مىشود ، زيرا شما حتى خودتان را هم قبول نداريد و تيشه به ريشه خود مىزنيد . در نتيجه معلوم مىشود كه واقعيت يك امر ثبوتى و