الشيخ محمد تقي مصباح اليزدي
93
شرح نهاية الحكمة ( فارسى )
2 - 4 : اشكال دوم و جواب آن 1 - 2 - 4 : اشكال اين اشكال از دو مقدمه زير تشكيل شده است : مقدمهء اول : اگر وجود اصيل باشد ، ممكنات نيز واجب الوجود بالذاتاند . دليل اين مقدمه اينكه ، چنان كه گفته شد ، معناى اصالت وجود اين است كه وجود شىء بالذات موجود است ، موجوديت ذاتى وجود شىء و عين آن است . واضح است كه چيزى را كه ذاتى يك شىء و عين آن است محال است از آن سلب نمود ، زيرا همان « سلب شىء از خودش » مىباشد كه استحاله آن بديهى است . بنابراين ، سلب موجوديت از وجود اشيا محال است ؛ يعنى ، وجود اشيا محال است معدوم شوند . و مقصود از واجب الوجود بالذات نيز وجودى است كه ذاتا معدوم شدن براى آن محال است . پس بنابر اصالت وجود ، همهء اشيا واجب الوجود بالذات هستند . مقدمهء دوم : تالى باطل است ، هيچ ممكن الوجودى واجب بالذات نيست . نتيجه : وجود اصيل نيست : . . . انّ كون الوجود موجودا بذاته يستتبع كون الوجودات الامكانيّة واجبة بالذات ، لانّ كون الوجود موجودا بذاته يستلزم امتناع سلبه عن ذاته ، اذ الشىء لا يسلب عن نفسه و لا نعنى بالواجب بالذات الّا ما يمتنع عدمه لذاته . 2 - 2 - 4 : جواب اين اشكال ناشى از خلط بين دو معناى مختلف كلمهء « بالذات » است . واژهء « بالذات » مشترك لفظى است بين دو معنا و مستشكل بين اين دو اشتباه كرده و به نتيجه نادرست رسيده است . واژهء « بالذات » گاهى در مقابل « بالغير » بهكار مىرود و گاهى در مقابل « بالعرض » . وقتى گفته مىشود : « موجود بالغير » ، يعنى موجود بهسبب غير ؛ به عبارت ديگر ، چيزى كه موجوديتش ناشى از غير است ، مقتضاى غير است ، براى موجوديت احتياج به غير ، يعنى احتياج به علت ، دارد . در مقابل ، وقتى گفته مىشود : « موجود بالذات » ، يعنى چيزى كه موجوديتش بهسبب خودش است نه بهسبب غير ، مقتضاى خودش است نه مقتضاى غير .