السيد الطباطبائي ( مترجم : گرامى )
53
آغاز فلسفه ( ترجمه بداية الحكمه ) ( فارسى )
به هر حال اين هم راه حل دوم . ولى نمىدانيم اين گفته با اعتقاد آنها به اصالت ماهيت چطور جور مىآيد ؟ ! اگر وجود ماهيت را تشخص و امتياز داده تعيين مىكند ، پس وجود است كه اصالت دارد و ماهيت فرع و تبع آن است . از طرف ديگر اشكال سفسطه كه بر عقيده « شبح » وارد بود بر اين گفته هم وارد است . ماهيت خارجى در ذهن نيامده و چيزى كه در ذهن است غير از خارج است . راه حل سوم : برخى ديگر گفتهاند علم چون اتحاد ذاتى با معلوم دارد از همان مقولهء معلوم مىباشد ، هر چه كه باشد . و اينكه مىبينيد علم را از مقوله كيف شمردهاند ، تعبيرى مسامحى است از فلاسفه ، نظير مسامحات عرفى ، شما ملاحظه مىكنيد كه در عرف ميان اوصاف عرضى و ذاتى فرقى نگذاشته ، اوصاف ماهوى ذاتى را نيز كيف مىنامند فقط بدين جهت كه آنها هم اشياء را توصيف مىكنند ، انسانيت را ، وصف اين فرد خاص را مىدانند و كلمه « چگونگى » را كه معناى كيفيت است به كار مىبرند ، مىگويند اين فرد چگونه حيوانى است ، يعنى از كدام نوع است . به هر حال تعبير كيف در مورد علم مسامحهاى بيش نيست . فقط همان مقوله ذاتى معلوم است كه بر صورت ذهنى صدق مىكند پس اشكال دوم با اين بيان از بين مىرود . اشكال اول ( اجتماع جوهر و عرض ) هم كه اساساً اشكال مهمى نبود و گفتيم كه كلمه عرض عنوانى ذاتى نبوده يك وصف عرضى براى نُه مقوله عرضى است و همين طور براى جواهر ذهنى ( جوهرى كه در ذهن تصور شود ) . اين راه حل هم درست نيست ، به چه دليل مىگوييد علم حقيقتاً از همان مقوله معلوم خارجى است ؟ لابد به اين جهت كه مىبينيد آن مقوله بر اين صورت ذهنى صدق مىكند . ولى چنانكه بعداً نيز خواهيم گفت صرف صدق و انطباق يك مقوله و مفهوم بر يك شىء موجب نمىشود كه شىء مزبور حقيقتاً تحت آن مقوله مندرج باشد . اندراج حقيقى بايد اثر واقعى آن را در بر داشته باشد . به علاوه اينكه به چه دليل فلاسفه را متهم مىكنيد كه به طور تسامحى علم را كيف لقب دادهاند ، اينها كه خود