السيد الطباطبائي ( مترجم : گرامى )

118

آغاز فلسفه ( ترجمه بداية الحكمه ) ( فارسى )

علت تامه ، عدم معلول تجويز شده است ، با اين‌كه عدم معلول ، معلول عدم علت است و با وجود علت امكان ندارد و از قبيل معلول بى علت خواهد بود . و هنگامى كه معلول موجود باشد وجود علتش ضرورى خواهد بود و گرنه عدم علت با وجود معلول تجويز شده است ، با اين‌كه پيش از اين گفتيم كه علت ، خواه تام و خواه ناقص ، اگر معدوم شد از عدمش عدم معلول لازم مىآيد . از آنچه گفتيم به خوبى معلوم مىشود كه وجود معلول از وجود علتش جدا نيست و وجود علت تامه هم از وجود معلولش جدا نمىشود . و بنابراين اگر معلول ، يك موجود زمانى باشد و در يك زمان خاص موجود باشد حتماً كه علتش نيز در همان زمان وجود خواهد داشت ، زيرا كه وجود آن زمان خاص معلول ، متوقف بر علت بوده است ، پس بايد تأثير علت و افاضه‌اش نيز در آن زمان باشد ، اگر علت در يك زمان ديگرى باشد و نه در زمان وجود علت ، و مىدانيم كه افاضهء فيض هم قائم به وجود علت است ، لازم مىآيد كه علت در حال عدم خود ، افاضهء معلول كند ! اين هم كه به روشنى محال است . يك نكته را هم توجه كنيد و آن اين‌كه تلازم ضرورت علت و معلول در دو مسئله مورد بحث قرار مىگيرد : 1 . مسأله‌اى كه تحت عنوان : « الشىء ما لم يجب لم يوجد / هر چيزى تا واجب نشود موجود نمىشود ، بيان مىگردد 2 . همين مسئله كه اين‌جا مطرح كرده‌ايم : تلازم ضرورت آن دو و يا به تعبير ديگر معلول هنگام وجود علت تامه واجب است و بر عكس . اين دو مسئله با يكديگر يك تفاوت دارند و آن اين كه اولى وجوب بالغير را مىگويد و دومى وجوب بالقياس را . در آن مسئله بحث ما اين است كه معلول از ناحيهء علت كسب ضرورت مىكند و در اين مسئله بحث ما اين است كه معلول در قياس به علت ، ضرورت دارد و علت هم در قياس به معلول ، ضرورت دارد .