السيد الطباطبائي ( مترجم : شيروانى )
310
ترجمه و شرح بداية الحكمة ( فارسى )
داشته باشد ، ذاتا و با قطع نظر از آن غير يا واجب است ، يا ممتنع و يا ممكن [ و فرض ديگرى ندارد ] ؛ چون مادهء ديگرى در كار نيست . [ و هر سه فرض مذكور با اشكال مواجه است ، بدليل آنكه ] فرض اوّل و دوم ، مستلزم انقلاب در ذات است و فرض سوم نيز اعتبار امكان بالغير را لغو مىگرداند . 1 . امكان بالذات امكان بالذات ، در جايى است كه چيزى با نظر به ذاتش نه اقتضاى وجود داشته باشد و نه اقتضاى عدم ، يعنى خودبهخود نه موجود بودن برايش ضرورت داشته باشد و نه معدوم بودن . اگر موجود باشد يك علّت بيرونى وجودش را ضرورى كرده و اگر هم معدوم باشد ، علت بيرونى عدمش را ضرورى ساخته است . همهء ماهيات از اين قبيلاند . مفاهيم ما هوى همه ممكن بالذات هستند ، زيرا ذاتا نه اقتضاى وجود دارند و نه اقتضاى عدم ، بلكه نسبت به هستى و نيستى بىتفاوت و لا اقتضاء مىباشند . « 1 » 2 . امكان بالقياس امكان بالقياس در جايى است كه تلازم و يا تعاندى ميان دو شىء برقرار نباشد ، « 2 » اگر « الف » و « ب » به گونهاى باشند ، كه وجود يكى در فرض وجود ديگرى نه وجوب داشته باشد و نه امتناع ، در اين صورت رابطهء ميان آنها امكان بالقياس خواهد بود ، و اين در جايى است كه اوّلا رابطهء عليت و معلوليت ميان آنها برقرار نباشد و ثانيا هر دو معلول يك علت ثالث نباشند ، چراكه در غير اين صورت ، وجود هريك در فرض وجود ديگرى ، واجب مىباشد . از طرف ديگر ، مىدانيم هريك از موجودات اين عالم ، يا معلول ديگرى است و يا علت آن و يا منتهى مىشوند به يك علت ثالث كه همان خداى سبحان است و لذا ميان
--> ( 1 ) . در فصل هفتم از همين بخش دربارهء ملازم بودن امكان بالذات با ماهيت گفتوگو خواهد شد . ( 2 ) . آنگونه كه محقق سبزوارى در شرح منظومه فرموده است ؛ امكان بالقياس عبارت است از عدم ضرورت وجود و عدم شىء در مقايسه با غير خودش ، و بازگشتش به آن است كه هنگامى كه شىء با غير خودش سنجيده مىشود ، آن غير اباى از وجود شىء و يا عدم آن نداشته باشد .