السيد الطباطبائي ( مترجم : علوى )

57

على ( ع ) و فلسفه الهى ( فارسى )

است ؛ زيرا اگر براى وجود خدا قيدوشرطى منظور كنيم ، ناچار بايد در صورت انتفاى اين قيدوشرط « 1 » ، وجود او نيز منتفى گردد در حالىكه خداوند ، واجب الوجود و هستىاش مطلق و غيرمشروط است . پس وجود حق‌تعالى عين هستى و محض ثبوت و تحقّق است كه همراه آن هيچ قيد و حدّ عقلى ، وهمى و يا خارجى وجود ندارد و اين فقط پديده‌ها و آفريده‌هاى او هستند كه داراى حدومرز وجودى مىباشند و اگر آنها هم هستى مطلق داشتند و به هرتقدير و فرض ، موجود بودند قطعا واجب الوجود مىشدند و از دايرهء موجودات امكانى ، خارج مىگشتند . اكنون كه وجود خدا به هرحال ، حق و ثابت است و حد و نهايتى ندارد ، پس عقل نمىتواند از سنخ او فرد دوّمى را فرض كند ؛ چون طبق قاعدهء معروف فلسفى : « صرف الشّىء لا يتكرّر » هرچه فرض شود ، همان اوّلى خواهد بود . « 2 » و اين نوع واحد ، غير از واحد عددى

--> ( 1 ) - توضيح اين‌كه : ماهيّات امكانى كه وجود محدود و مقيّدى دارند اگر آن قيد و حد را برداريم ديگر آن ماهيّت وجود نخواهد داشت ؛ مثلا انسان كه موجودى است داراى مشخّصات حيوانى و نطق و اين دو قيد براى او حد محسوب مىشود ، اگر اين حد را منتفى بدانيم ، اصلا موجودى به نام « انسان » نخواهيم داشت و هرگاه خدا نيز حد وجودى داشت قطعا در صورت نبودن اين حد ، وجود او نيز منتفى بود ، در صورتىكه خدا واجب الوجود مطلق است . ( 2 ) - نظر به اين‌كه تعدّد اشياء مرهون حدود و قيودى است كه آنها را از همديگر ممتاز مىسازد ، اگر موجودى فرض كنيم كه هيچ‌گونه حد و قيدى نداشته باشد ، قطعا چنين موجودى داراى جنس و فصل نخواهد بود و فرض دوّمى براى -