السيد الطباطبائي
83
مجموعه رسائل ( فارسى )
باب البحث ممكن ، و طلب المخرج موجود ، إنّ معرفة عين الشاهد قبل صفته ، ومعرفة صفة الغائب قبل عينه . « 1 » گفته شد و چگونه ذات شاهد ، پيش از صفت او شناخته مىشود ؟ فرمود : تعرفه و تعلم علمه ، تعرف نفسك به ، ولاتعرف نفسك بنفسك من نفسك ، وتعلم أنّ ما فيه له و به ، كما قالوا ليوسف : « أَ إِنَّكَ لَأَنْتَ يُوسُفُ قالَ أَنَا يُوسُفُ وَ هذا أَخِي » ، فعرفوه به ، و لم يعرفوه بغيره . ولا أثبتوه من أنفسهم بتوهّم القلوب . « 2 » اين سخن حضرت عليه السلام كه فرمود : وتعلم علمه . . . . « علم » به فتح عين ولام به معناى علامت و نشانه يا خصوص اسم است . پس معناى سخن حضرت اين مىشود كه او را مىشناسى سپس علائم و اوصافش را و نفس و ذات خودت را به او مىشناسى ، نه به غير او ، اما اگر « علمه » را به كسر عين و سكون لام بخوانيم توجيه آن دشوار مىگردد و تو پس از تأمل انديشه در معناى اين روايت شريف كه از برجستهترين روايات است و به خصوص دقت و تدبر در تمثيلى كه حضرت به معرفت و شناخت برادران يوسف عليه السلام نسبت به او ، بيان فرمودند خواهى توانست كه جميع اصول گذشته را كه در فصلهاى سابق بيان گرديد از اين روايت استخراج كنى ، پس ما بيان را طولانى نمىكنيم . بالجمله ، هنگامى كه انسان خداى خويش را مشاهده كرد او را مىشناسد و آنگاه خود را و غير خود را با او مىشناسد و در اين هنگام است كه آن توجه عبادى ،
--> ( 1 ) . بحث در اين زمينه امكانپذير است وباب بحث مفتوح است و محل خروج از اين بحث نيز موجود است . شناخت ذاتى كه شاهد و حاضر است قبل از صفت اوست ، و شناخت صفتِ موجودى كه غايب وپنهان است پيش از ذات اوست ( 2 ) . او را مىشناسى ، آنگاه علم او را مىدانى وسپس خودت را با او مىشناسى و تو از پيش خود و با خود ، خودت را نمىشناسى ، و سپس نيز علم پيدا مىكنى كه آنچه كه در تو هست براى اوست ، چنانكه به يوسف گفتند : مگر تو يوسفى ؟ گفت : من يوسفم ، و اين برادر من است . پس او را با او شناختند ، و با غير او ، او را نشناختند ، و نيز از پيش خود و با گمان و پندار و تو هم قلبى نيز او را شناسايى نكردند