السيد الطباطبائي

120

مجموعه رسائل ( فارسى )

استقبل رسول اللَّه صلى الله عليه و آله حارثة بن مالك بن النعمان الانصارى ، فقال له : كيف أنتَ يا حارثة بن مالك النعماني ؟ فقال : يا رسول اللَّه ! مؤمن حقّاً . فقال له رسول اللَّه صلى الله عليه و آله : لكلّ شيء حقيقةً ، فما حقيقة قولك ؟ فقال : يا رسول اللَّه ! عزفت نفسي عن الدنيا فأسهرت ليلي ، و أظمأت هواجري . و كأنّي أنظر إلى عرش ربّي و قد وُضِع للحساب ، و كأنّي أنظر إلى أهل الجنّة يتزاورون في الجنّة ، و كأني أسمع عواء أهل النار في النار . فقال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله : عبد نوّراللَّه قلبَه ، أبصرتَ فأثبت - الحديث - . « 1 »

--> ( 1 ) . امام صادق عليه السلام فرمود : رسول خدا صلى الله عليه و آله با حارثة بن مالك بن نعمان انصارى روبه‌رو شد ، حضرت فرمود : حارثة بن مالك ! چگونه‌اى ؟ عرض كرد : يا رسول اللَّه ! مؤمن حقيقىام ، رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود : هر چيزى را حقيقتى است . حقيقت گفتار تو چيست ؟ گفت : يا رسول اللَّه ! به دنيا بىرغبت شده‌ام ، شب را [ براى عبادت ] بيدارم و روزهاى گرم را [ در اثر روزه ] تشنگى مىكشم . گويا عرش پروردگارم را مىنگرم كه براى حساب گسترده شده است و گويا اهل بهشت را مىبينم كه در ميان بهشت يكديگر را ملاقات مىكنند و گويا نالهء اهل دوزخ را در ميان دوزخ مىشنوم . رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود : بنده‌اى است كه خدا دلش را نورانى فرموده است ، بصيرت يافتى ، ثابت باش . مولانا - اين عارف رازدان و خدا بين كه غواص اقيانوس معانى و معارف و قدوهء اصحاب معرفت است - حكايت ديدار حضرت رسول صلى الله عليه و آله با زيد را در كمال شيوايى و زيبايى كه خاص چنين عارف سخن دان و گوهرشناس است به نظم كشيده است كه ما ابيات او را در اين باره نقل مىكنيم ، باشد كه مايهء جلا و روشنى قلوب ارباب معرفت گردد : گفت پيغمبر صباحى زيد را : * كيف اصبحت اى رفيق با صفا گفت : عبداً مؤمناً ، باز اوش گفت : * كو نشان از باغ ايمان گر شكفت گفت : تشنه بوده‌ام من روزها * شب نخفتستم زعشق و سوزها تا ز روز و شب جدا گشتم چنان * كه ز اسپر بگذرد نوك سنان كه از آن سو جملهء ملت يكى است * صد هزاران سال و يك‌ساعت يكى است هست ازل را و ابد را اتحاد * عقل را ره نيست سوى افتقاد گفت : از اين ره كو ره آوردى ، بيار * در خور فهم و عقول اين ديار گفت : خلقان چون ببينند آسمان * من ببينم عرش را با عرشيان هشت جنت هفت دوزخ پيش من * هست پيدا همچو بت پيش شمن يك به يك وا مىشناسم خلق را * همچو گندم ، من زجو در آسيا كه بهشتى كه و بيگانه كى است * پيش من پيدا چو مار و ماهى است جمله را چون روز رستاخيز من * فاش مىبينم عيان از مرد و زن هين بگويم يا فروبندم نفس * لب گزيدش مصطفى يعنى كه بس يا رسول اللَّه بگويم سر حشر * در جهان پيدا كنم امروز نشر هل مرا تا پرده‌ها را بردرم * تا چو خورشيدى بتابد گوهرم تا كسوف آيد زمن خورشيد را * تا نمايم نخل را و بيد را وانمايم راز رستاخيز را * نقد را و نقد قلب‌آميز را دست‌ها ببريده اصحاب شمال * وانمايم رنگ كفر و رنگ آل واگشايم هفت سوراخ نفاق * در ضياء ماه ، بى خسف و محاق وانمايم من پلاس اشقياء * بشنوانم طبل و كوس انبياء دوزخ و جنات و برزخ در ميان * پيش چشم كافران آرم عيان وانمايم حوض كوثر را به جوش * كآب بر روشان زند بانگش به گوش و آن كسان كه تشنه گردش مىزيند * يك به يك را وانمايم تا كيند مىبسايد دوششان بر دوش من * نعره هاشان مىرسد در گوش من اهل جنت پيش چشمم ز اختيار * در كشيده يك به يك را در كنار دست يكديگر زيارت مىكنند * وزلبان هم بوسه غارت مىكنند كر شد اين گوشم زبانگ آه آه * از حنين و نعرهء واحسرتاه اين اشارت‌هاست گويم از نغول * ليك مىترسم ز آزار رسول هم‌چنين مىگفت سرمست و خراب * داد پيغمبر گريبانش بتاب گفت هين ، دركش كه اسبت گرم شد * عكس حق لايستحى زد شرم شد آينه تو جست بيرون از غلاف * آينه و ميزان كجا گويد خلاف مثنوى ، دفتر اول ص 174 - 173 ، همايون همتى ، تهران ، بهمن 1364