السيد الطباطبائي

118

مجموعه رسائل ( فارسى )

دار الفناء إلى دارالبقاء ، و من دارالشيطان إلى دارالرحمن . يا أحمد ! ولأزيّنّنه بالهيبة و العظمة . فهذا هوالعيش الهنيء ، و الحياة الباقية ، و هذا مقام الراضين . فمن عمل برضائي ، ألزمه ثلاث خصال : أعرِّفه شكراً لا يخالطه الجهل ، و ذكراً لا يخالطه النسيان ، و محبّة لا يؤثر على محبّتي محبّة المخلوقين . فإذا أحبّني أحببته ، و أفتح عين قلبه إلى جلالي ، ولا أخفي عليه خاصّة خلقى ، و أناجيه في ظلم الليل و نور النهار حتى ينقطع حديثه مع المخلوقين ، و مجالسته معهم ، و أسمعه كلامي و كلام ملائكتي . و أعرّفه السرّ الذي سترتهُ عن خلقي ، و ألبسه الحياء حتى يستحيي منه الخلق كلّهم ، و يمشي على الأرض مغفوراً له ، و أجعل قلبه و اعياً و بصيراً ، و لا أخفي عليه شياً من جنّة و لا نار ، و أعرّفه ما يمرّ على الناس في القيامة من الهول و الشدّة ، و ما أحاسب به الأغنياء و الفقراء ، و الجهّال و العلماء ، و أنوِّمه في قبره ، و أنزل عليه منكراً و نكيراً حتى يسألاه و لا يرى غمّ الموت ، و ظلمة القبر واللحد ، و هول المطلع . ثمّ أنصب له ميزانه ، و أنشر ديوانه ، ثم أضع كتابه فى يمينه ، فيقرأه منشوراً ، ثمّ لا أجعل بيني و بينه ترجماناً ، فهذه صفات المحبّين . يا أحمد ! اجِعَل همّك همّاً واحداً ، واجعل لسانك لساناً واحداً ، واجعل بدنك حيّاً لا يغفل أبداً ، من يغفل عنّى لا أبالي في أيّ واد هلك . « 1 »

--> ( 1 ) . يا احمد ! مىدانى چه زندگىاى گواراتر و چه زنده بودنى پايدارتر است ؟ عرض كرد : بار خدايا نه ، فرمود : اما زندگى گوارا آن است كه در ذكر من سستى نكند ونعمت مرا از خاطر نبرد و جاهل به حق من نباشد ، رضا و خشنودى مرا شب و روز بجويد ، و اما زنده بودن هميشگى آن است كه آن چنان نفسش را تربيت كند كه دنيا در نظرش پست و در چشمش كوچك ، و آخرت در نظرش بزرگ گردد . و خواستهء مرا بر خواسته‌هاى خودش مقدم دارد ، و رضا و خشنودى مرا اختيار كند و حق مرا بزرگ شمرد ، و دانش مرا نسبت به خودش به خاطر سپارد و مرا در شب و روز هنگام انجام دادن هر گناه و نافرمانى فراموش نكند ، و دلش را از آنچه كه من خوش ندارم دور كند . و شيطان و وسوسه او را دشمن دارد و براى شيطان بر دلش راهى قرار ندهد . اگر چنين كرد دوستى خود را در دلش جاىگزين كنم تا اين‌كه دلش را در اختيار خود قرار دهم و از دنيا باز دارم و سرگرم آخرتش كنم و از نعمت‌هاى تازه‌اى كه دوستانم را بهره‌مند كرده‌ام او را هم بهره‌مند كنم و چشم و گوش و دلش را باز كنم تا اين‌كه به وسيلهء دلش بشنود و نگاه كند به جلال و بزرگى من ، و دنيا بر او تنگ و لذت‌هاى دنيا را دشمن دارد و او را از دنيا و هر چه كه در اوست بترسانم همانطور كه چوپان را از چراگاه‌هاى خطرناك و نابودكننده مىترسانم . هر گاه چنين شد ، از مردم فرار مىكند و از سراى فانى به سراى جاويدان منتقل مىشود ؛ از خانهء شيطان قدم به خانه رحمن مىگذارد . اى احمد ! او را به هيبت خودم زينت بدهم ، پس اين است زندگانى گوارا ، و حيات جاويدان و اين است مقام آنان كه از خدا راضى هستند . هر كسى رضاى مرا به دست آورد او را ملازم سه خصلت گردانم : معرفتى كه با آن نادانى آميخته نباشد ، به ذكرى كه با آن فراموشى آميخته نباشد ، دوستى اى كه با آن دوستى ، محبت آفريدگانم را اختيار نكند ، پس هر گاه مرا دوست دارد من هم او را دوست دارم و چشم دلش را به جلال و بزرگىام باز كنم و آفريدگان خاصّم را از او پوشيده ندارم . و در تاريكى شب و روشنايى روز با او سخن گويم ، به طورى كه سخن گفتن او با آفريدگانم قطع شود و با آنان همنشينى نكند و سخنان خود و فرشتگانم را بشنود و او را به رازهايى كه از مردم پنهان داشتم آگاه كنم و لباس شرم بر اندامش بپوشانم ، تا اين‌كه تمام مردم از او شرم كنند و بر زمين راه رود و آمرزيده باشد . و دل او را شنوا و بينا قرار دهم و چيزى بر او پوشيده نماند از بهشت و دوزخ . و او را از آنچه كه بر مردم مىگذرد روز قيامت از هول و شدت عذاب آگاه كنم . و او را بر حساب بينوايان و ثروتمندان و دانايان و نادانان با خبر كنم و گور او را روشن كنم ، تا اين‌كه نكير و منكر بر وى فرود آيند و از او پرسش كنند او غصه مرگ و تاريكى قبر و لحد و بيم روز قيامت را نبيند تا اين‌كه برايش ميزان را نصب كنم و نامه عملش را بگشايم نامه او را به دست راستش بگذارم و نوشته‌اش را بخواند بعد بين خود و او ترجمه كننده‌اى قرار ندهم و بىواسطه با او سخن گويم . پس اينها كه گفته شد نشانه‌هاى دوستان اوست . يا احمد ! همت خود را يكى قرار ده و يك زبان داشته باش ، بدن خود را زنده قرار ده كه هيچ گاه غافل و بىخبر نباشى ؛ هر كس از من غافل شد ؛ باكى ندارد ؛ به هر كجا كه بخواهم او را نابود مىكنم . ( از ترجمهء ارشاد القلوب ديلمى ، ج 1 ( مترجم ) ، چاپ كتابفروشى اسلاميه استفاده شد . )