السيد الطباطبائي

30

مهر تابان ( طبع قديم ) ( فارسى )

و البته وجودى كه صرف و محض باشد ، بىنهايت است ازلا و ابدا ، ذاتا و صفة ، و شدّة و كثرة و سعة ؛ به‌طورىكه در هر مرحله اگر وجود ديگرى فرض شود ؛ آن وجود داخل در آن وجود صرف بوده ، و بنا بر اين ديگر فرض غيريّت و بينونت و استقلال ؛ معنى ندارد و كلّما فرضته ثانيا عاد اوّلا . لذا در روايت داريم : واحد لا بعدد ؛ قائم لا بعمد . اين حقيقت در قرآن كريم بطور روشنى در همه جاى قرآن به چشم مىخورد ؛ و تعليم قرآنى تمام اقسام وحدت‌هاى عددى و جنسىّ و نوعىّ را از ذات اقدس او نفى مىكند ؛ و به جنگ تثليث مىرود ؛ و آنان كه أقانيم را كه عبارتند از ( اب و ابن و روح ) كه مراد ( ذات و علم و حياة ) است ؛ در عين اينكه سه‌تا است ، يكى مىشمرند ؛ مثل انسانى كه زنده و عالم است ؛ در عين آنكه يك انسان است سه‌تا است : ذات ، و علم و حيات انسان ؛ مردود و باطل مىشمرد ؛ و اين وحدت را لايق ذات حق نمىداند . قرآن كريم براى خداوند وحدتى قائل است كه با آن وحدت ، فرض هر گونه كثرتى چه در ذات و چه در صفات باطل است ؛ و هر چه از كثرت در اين باب فرض شود ، عين همان ذات واحد بوده است ؛ چون خداوند حدّ ندارد ؛ و ذات او عين صفات اوست ؛ و هر صفتى كه فرض شود ، عين صفت ديگرى است ؛ كه براى او بطور لا يتناهى و غير محدود و غير محصور و غير متعيّن فرض شده است . تعالى الله عمّا يشركون ؛ و سبحانه عمّا يصفون . و به همين سبب است كه هرجا كه در قرآن كريم نام قهّاريّت خدا برده مىشود ؛ اوّلا خدا را به وحدت توصيف مىكند و سپس به قهّاريّت ؛ براى آنكه اين معنى را برساند كه وحدت او به طوريست كه براى هيچ‌كس مجال آن را نمىگذارد كه براى او وجود مماثلى بتواند فرض كند ؛ تا چه رسد به آنكه از دائرهء فرض ، خارج و در عالم وجود تحقّق گيرد . و به مرحلهء واقعيّت و ثبوت برسد : در آيات زير توجه كنيد : أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ ، ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلَّا أَسْماءً سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ( آيهء 40 و 41 از سوره 12 يوسف ) آيا صاحب اختياران و مدبّران جدا جدا بهترند ؛ يا الله كه او واحد و قهّار است ؟