سيد على اكبر برقعى قمى

87

كاخ دلاويز يا تاريخ شريف رضى ( فارسى )

و هرگاه راه عزت و شرافت بسته ميگرديد و از وارد شدن بآبشخور زبونى خود را ناگزير ميديد با قلب خويشتن مشورت در ميان مىآورد و نتيجه راى قلب شرافت طلبش اين بود كه بدان آبشخور مرو هر چند در نهايت سختى در افتى چنان كه گفته است « 1 » انى اذا ما لم اجد * الا الهوان موردا شاورت قلبا آبيا * يقول لى لا تردا و ميدانيم كسى ميتواند بچنان مقامى برسد كه زمام توسن نفس را محكم در دست گيرد و از حرص بپرهيزد و از طمع بگريزد و هر چند مناصب و شئون دنيوى بر او عرضه كنند بسوى آن سر بلند نكند چنان كه شريف رضى بر اين خوى بود و خود گفته است . « 2 » كم عرضوا لى بالدنيا و زخرفها * لمع الهلوك فلم ارفع لها راسا و نيز كسى شرافت جوى و عزت طلب باشد كه شيفته بزم عيش و نوش و حريف مجلس باده گساران نباشد و البته همچو كسى بهرهء از مجد و بزرگوارى نبرد چنان كه گفته است . « 3 » لا حظ فى المجد لمن لم يزل * فى حيز الابرق و الكامس با اين همه تا كسى دلير نباشد و با شجاعت در ميدان جهان جنگ نتازد مطلوب را بچنگ نيارد و بيمناكان نه ارجمند گردند و نه بكوچكترين مقاصد خود برسند چنان كه گفته است .

--> ( 1 ) هرگاه راهى جز بورودگاه خوارى و مذمت نداشته باشم با دل عزب طلب مشورت در ميان مىنهم و مرا گويد كه بچنان جايگاه مرو . ( 2 ) چه بسا كه دنيا و زيور آن را بر من عرضه كردند همچون درخشيدن زن نابكار و من سر فراسوى آن بلند نكردم . ( 3 ) بهرهء از مدد و بزرگوارى نبرد كسى كه همواره در مكان صراحى و جام زيستن گيرد .