سيد على اكبر برقعى قمى
71
كاخ دلاويز يا تاريخ شريف رضى ( فارسى )
اوست همواره در برابر نظرش مجسم مينمايد و زبان او را بذكر محبوب واميدارد ولى اين نيست زيرا شريف رضى خود را قافله سالار عشاق ميداند و معنقد است كه پيكهاى عشق نخستين بار او را بيدار ميكنند و شيفتگان همه بر آبشخور او وارد ميگردند چنان كه گفته است . و انى لمجلوب الى الشوق كلما * تنفس شاك او تالم ذو وجد تعرض رسل الشوق و الركب هاجد * فتوقظنى من بين نوامهم وحدى و ما شرب العشاق الا بقيتى * و لا ورد وافى الحب الاعلى وردى بنابراين شوق و عشق در سر منزل دلش بار انداخته و تا آخرين نفس از او جدا نگردد با اين وصف كمتر غزل گفته است از اينجا ميفهميم كه محبوب و معشوقش از سنخ معشوق شاعران غزلسرا نبوده و به چيز ديگرى دلبند بوده است . چنان كه بيشتر نگاشتم شريف رضى شيفته فضائل و دلباخته بزرگى نفس بوده و ميكوشيده است محبوب خود را در كنار گيرد همچنانكه گفته است . من يعشق العز لا يعنو لغانية * فى رونق الصفو ما يغنى عن الكدر شغلت بالمجد عما يستلذ به * و قائم الليل لا يلوى على سمر كسى كه دل به غير فضائل نسپرده يقين است كه پيرامون غزلسرائى نگردد بلكه آن را بر خود لكه عار و ننگى ميپندارد و ميدانيم شريف رضى در تمامت عمر جز راه صلاح و عفت را نه پيموده و جز دعوت بحقيقت نكرد و يك بار هم ببزم غوانى نرفت و يك دفعه هم دلش بوعده وصل شادمان نگرديد و يكروز هم براى معشوقه هودج نشين كه ساز سفر آراسته است نگريست و دلرا بمشايعت آن سفر كرده نفرستاد و آثار خر گاهش را نديد و بر آن گريستن آغاز نكرد چنان كه گفته است .