سيد على اكبر برقعى قمى

69

كاخ دلاويز يا تاريخ شريف رضى ( فارسى )

و هرگاه كسى در ديوان شريف رضى غور كند ميداند وى تا چه اندازه در فشار حسودان بوده و تا چه حد بىآزرمى كرده‌اند و با كسانى كه در شمار اوساط مردم نبوده تا چه رسد بسران و بزرگان فخر كرده‌اند و به چشم شريف رضى كشيده‌اند كه ناگزير شده مفاخر خود را از پدران عاليمقدار و عشيره بزرگوار كه هر كدام در سپهر مجد و شرف ستاره روشنى بوده‌اند بشمرد از آن جمله وقتى شنيد يكى از دودمان قريش بر زادگان امير المؤمنين على بن ابيطالب ع مىبالد با آنكه با هيچيك از صحابه نسبت نميرساند اين ابيات بگفت . يفاخرنا قوم به من لم يلدهم * كتيم اذا عد السوابق اوعدى و ينسون من لوقدموه لقدموا * عذار جواد فى الجياد مقله فتى هاشم بعد النبى و باعها * لمرمى علا او نيل مجد و سودد و لولا على ما علوا مشرفاتها * و لا جعجعوا منها بمرعى و مورد اخذنا عليكم بالنبى و فاطم * طلاع المساعى من مقام و مقعد و طلنا بسبطى احمد و وصيه * رقاب الورى من متهمين و منجد و حزنا عتيقا و هو غاية فخركم * بمولد بنت القاسم بن محمد فجدى نبى ثم جدى خليفة * فما بعد جدينا على و احمد و ما افتخرت بعد النبى بغيره * به صفقت يوم البياع على يد گاهى هم از مفاخر شخصى سخن مىكند و حتى در طى مديحت خلفا از اظهار آن خوددارى نمينمايد چنان كه در طى قصيدهء كه در مدح القادر باللّه عباسى پرداخته گفته است . عطفا امير المؤمنين فاننا * فى دوحة العلياء لا نتوسد و اين ابيات در فصل نقابت گذشت و وقتى نيز دليرانه وارد صحنه ميدان ميگردد و در دهان شيران درنده ميرود و بى آنكه ترس و بيمى بر خود راه دهد گفتنيها را ميگويد و در ضمن هم اگر در مخاطره افتد ديدار مرگ را تحسين مىكند و مباركباد ميگويد چنان كه در ذيل يكى از قصايدى كه بپدران بزرگوارش باليده گفته است