على دوانى

66

سيد رضى مؤلف نهج البلاغه ( فارسى )

ديديم كه او هرگز صله شعر از كسى حتى پدرش آن هم در سن نه سالگى نپذيرفت ، و چون قصيده‌اى در مدح قلم به عنوان تشكر از صاحب بن عباد وزير دانشمند عصر گفت و خواست براى او ارسال بدارد ، از بيم آن كه مبادا تصور شود از وى چشمداشتى داشته است ، از ارسال آن امتناع ورزيد . و ديديم كه شهامت او تا آنجا بوده كه در پايتخت بنى عباس از خلفاى فاطمى و علوى مصر ياد مىكند ، و ماندن در بغداد را براى خود با وجود خليفه علوى در مصر ذلت و خوارى مىداند ، و با همه اصرارى كه پدر و برادرش كردند كه بيايد و خليفه عباسى « القادر بالله » عذر بخواهد . سيد رضى هرگز نپذيرفت ، و از خليفه عذر نخواست . و ديديم كه چگونه از درگذشت دوستش ابو اسحاق صابى با اين كه مسلمان نبود ، به هيجان آمد ، و سالها بعد از مرگ هم او را فراموش نكرد ، و هر گاه از مقابل مدفن او مىگذشت از مركب پياده مىشد ، و اداى احترام مىكرد . و خواهيم ديد كه او چگونه تمام لوازم و ما يحتاج زندگى طلاب دار العلم خود را تأمين مىكرد و با اين كه مردى دانشمند خزانه‌دار بوده است ، مع الوصف به هر كدام از طلاب كليدى داده بود كه هر گاه چيزى خواستند مستقيما بردارند و ديگر نيازى به سرزدن به خزانه دار و اجازه گرفتن نداشته باشند ، و بدينگونه از همان روز نخست تحصيل به علماى آينده شيعه رشد شخصيت مىداد ، چيزى كه شايد در دنيا بىنظير يا حد اقل كم نظير مىباشد . « شريف رضى با آن كه ثروت و رياست و مناصب و شئون پيرامونش چرخ مىزد ، به هيچ يك از آنها دلبند نبود و در منتهاى آزادى روح مىزيست و همين زهدش بود كه بر اظهار حقايق دليرش مىكرد . زيرا كسانى از گفتن حق دريغ دارند كه مىترسند ثروت يا منصب و يا اعتبارشان از ميان برود . لكن شريف رضى تو گويى بر چرخهاى گوناگونى كه جهان مىزد كاملا آگاه بود ، و مىدانست بر هيچ چيز آن اعتماد نيست ، و همواره نقشه بى اعتبارى جهان را در پيش روى خود ترسيم مىكرد و به خاطر خود مىسپرد ، و به زبان نظم مىگفت . . . و ما صادق ترين گواه را بر زهد شريف رضى داريم ، به حكم اين كه با همهء پيوستگى كه با خلفا و ملوك و وزراء و اشراف و ثروت و مناصب داشت ، تو گوئى بيشتر از همه جداست ، و جز با فضائل نفسانى خود پيوستگى ندارد ، و نظر به همين دل پاك و روح آزاده كه داشت توانست با چشم بصيرت حقايقى كه از ديدگان پنهان است ببيند » . « 4 »

--> ( 4 ) كاخ دلاويز - ص 49 .