على دوانى

10

سيد رضى مؤلف نهج البلاغه ( فارسى )

پدر ! تو به شهر بيگانگان رفتى ، آرى شير هر جا كه رود غريب است . هر چند پنجه مرگ دامان تو را نگرفت ، لكن فراق و هجرانى بود كه گيريبانها بر آن چاك گرديد . روزگار زمام خود را به تو سپرد و فرمان تو را بپذيرفت ، لكن دوست عصيان ورزيد و نافرمانى كرد . تو در وقت رفتن ما را به صبر و شكيب دستور دادى ، لكن صبر به سرعتى هر چه تمامتر از منزل دل رخت بر بست و برفت و باز نگرديد ! دشمنان تو بىخبرند از آن كه هرگاه به پيشآمد تو شاد گردند بر عقل خود خنديده و خرد خود را كوتاه گرفته‌اند ، و مىدانم خردمند هرگز به اين كار شادمان نگردد مگر حسود مغرور كه ندانست روزگار بر او ديدبان است و اعمالش را مىنگرد . پدر جان ! آمدنت همچون آمدن ابرى است بر سرزمين خشكى كه تشنه باران باشد « 10 » . » طاهر ذو المناقب مردى بخشنده و بلند نظر بود . به خصوص نسبت به سادات نيازمند مراعات بيشترى داشت . صاحب عمدة الطالب از ابو الحسن عمرى دانشمند نسّابهء هم عصر او كه خواهيم شناخت نقل مىكند كه گفت : ابو الوفا محمد بن على بن محمد ملقطه بصرى معروف به ابن صوفى نقل مىكرد كه : ابو القاسم على بن محمد علوى تهى دست بود ، و در آمدش كفاف مخارجش را نمىكرد . ناگزير براى كسب روزى از بصره خارج شد . در طى سفر با ابو احمد موسوى برخورد نمود . وقتى ابو احمد قيافه او را ديد ناراحت گرديد و از حالش جويا شد . او گفت از علويان بصره است و به قصد تأمين روزى ناگزير به مسافرت شده است . ابو احمد گفت : « تجارت و كسب روزى تو با ملاقات من تأمين است . » « 11 » بارى چنان كه گفتيم طاهر اوحد ذو المناقب ( يعنى پاكزاد يگانهء داراى افتخارات ) در سال 403 در بغداد درگذشت . فرزندش سيد رضى و ديگران او را مرثيه گفتند . و نيز ابو العلاى معرّى در رثاء او قصيده‌اى بسيار عالى سرود « 12 » . ابو العلاء در مرثيه‌اش خطاب به پدر سيد رضى از جمله مىگويد : - دو ستاره در ميان ما به يادگار گذاردى كه نور آنها . - در بامداد و شامگاه همچنان مىدرخشد - دو شخصيت بزرگ كه با اوصاف عالى پرورش يافته‌اند

--> ( 10 ) - كاخ دلاويز - ص 11 . ( 11 ) - عمدة الطالب فى انساب آل ابي طالب - چاپ نجف اشرف - ص 192 . ( 12 ) - وفيات الاعيان - ج 4 - ص 44 تا 48 .