الشيخ محمد تقي التستري ( الشوشتري ) ( مترجم : سيد علي محمد موسوى جزائرى )

98

گنجينه رويا ( ترجمه آيات بينات في حقيقة بعض المنامات ) ( فارسى )

متهم داستان خود را چنين شرح داد : او و دوستانش اهل فسق و فجور بودند ، هر گناهى را مرتكب مىشدند و هر حرامى را حلال مىشمردند . و در شهر ابوجعفر منصور ( بغداد ) منزلى داشتند كه در آن به هر كار ناشايسته دست مىزدند . تا اين‌كه يك روز پيرزنى كه براى فساد پيش آنها رفت و آمد مىكرد بيامد ودختركى نكو روى را همراه داشت . وقتى دخترك به ميان خانه رسيد ، فريادى زد . و من از جمله يارانم به طرف او دويدم و او را به اتاقى بردم و آرامش كردم و قصه‌اش را پرسيدم . دخترك گفت : خدا را ، خدا را دربارهء من ، همانا اين پيرزن مرا فريب داد و گفت : در خزانهء او جعبه‌هاى جواهرى است كه نظير آن ديده نشده است ، و مرا به ديدن آن تشويق نمود . و من به گفتار او اطمينان نموده با او بيرون شدم ، ناگهان مرا پيش شما آورد ؛ و جدّ من پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و مادرم فاطمه عليها السلام و پدرم حسن بن على عليهما السلام است ، حرمت آنها را رعايت كنيد . آن مرد گفت : من تعهّد كردم او را خلاص كنم . و به نزد دوستانم رفتم و قضيه را به آنان گفتم . و گويى بيشتر آنها را تحريك كردم ، و مرا متهم نمودند ، آنگاه به سوى او شتافتند و من مقابل او به دفاع ايستادم . كشاكش ما سخت شد ، من زخمى شدم . به يكى كه از همه سخت‌تر بود و بيشتر به هتك ناموس اصرار داشت ، حمله بردم و او را بكشتم و همچنان از او دفاع كردم تا او را بسلامت رهانيدم . و دختر از آنچه بيمناك بود در امان ماند . وى را از خانه بيرون آوردم و شنيدم كه مىگفت : همان‌طور كه مرا مصون داشتى ، خدا تو را مصون دارد و دربارهء تو چنان باشد كه دربارهء من بودى . همسايگان سر و صدا را شنيدند و به طرف ما دويدند ، كارد به دست من بود