الشيخ محمد تقي التستري ( الشوشتري ) ( مترجم : سيد علي محمد موسوى جزائرى )
29
گنجينه رويا ( ترجمه آيات بينات في حقيقة بعض المنامات ) ( فارسى )
امام عليه السلام به وى فرمود : اى حمران ! به راستى تو دوستان و برادران و آشنايانى دارى - يعنى اگر سرّى به تو گفته شود ، منتشر شده سبب نابودى شيعه مىگردد - و آن گاه امام عليه السلام چنين ادامه داد : همانا در زمانهاى گذشته مردى در همسايگى شخص عالمى زندگى مىكرد . و پيوسته به نزد عالم رفته از او سؤال نموده بهرهها مىبرد . تا اين كه مرگ عالم فرا رسيده پسرش را به بالين خود طلبيد و گفت : پسر جانم ! تو در طول زندگى من از من كناره مىگرفتى و چيزى نمىپرسيدى ، و مرا همسايهاى بود كه نزد من مىآمد و از من پرسش مىكرد و از من مىگرفت و به دل خود مىسپرد . اينك اگر به چيزى از دانش محتاج شدى به نزد او برو و از او بپرس و آن همسايه را به او نشان داد . عالِم مُرد و پسرش تنها ماند . پادشاه آن زمان خوابى ديد ، سراغ آن عالم را گرفت ، به او گفتند : مردهاست . گفت فرزندىاز خود بر جاى گذارده است ؟ گفتند : بله ، يك پسر بجاى او مانده است . گفت : او را به نزد من بياوريد . و چون به سراغ او فرستاد . پسر عالم با خود گفت : به خدا ! نمىدانم پادشاه به چه منظور مرا خواسته در حالى كه دست من از علم ته و دستارم خالى است و اگر از من چيزى بپرسد رسوا مىشوم . در اين موقع وصيت پدرش يادش آمد ، به نزد آن مرد رفت و مشكل خود را و نيز وصيت پدرش را براى او بيان داشت . مرد گفت : من مىدانم پادشاه تو را براى چه خواسته است . ولى شرط گفتن آن به تو اين است كه بايد آنچه را كه خداوند از اين ميان روزى كرد بين من و تو تقسيم شود . گفت : بسيار خوب و پس از اطمينان به او گفت : پادشاه تو را خواسته تا خوابى را كه ديده براى او تعبير كنى و به او بگويى اين چه زمانى است ، تو در پاسخ او بگو : زمان گرگ باشد .