الشيخ محمد تقي التستري ( الشوشتري ) ( مترجم : سيد علي محمد موسوى جزائرى )

114

گنجينه رويا ( ترجمه آيات بينات في حقيقة بعض المنامات ) ( فارسى )

مدينه حركت كردند . و هنگامىكه به مدينه رسيدند جارچى سلطان در شهر جار كشيد كه پادشاه براى زيارت رسول خدا صلى الله عليه و آله وارد مدينه شده است و از بزرگ و كوچك شما تفقّد و دستگيرى مىكند . مردم دسته دسته به نزد او رفتند و او به دقت در چهرهء آنان مىنگريست و سپس به آنها مال و هديه عطا مىنمود . تا اين‌كه همه را از نظر گذراند . ولى آن دو مرد را نديد . از مردم پرسيد : آيا كسى هم باقى مانده كه مال نگرفته باشد ؟ بعضى به او گفتند : تنها دو مرد مانده كه دايم روزه هستند و مرتب در نماز جماعت شركت مىكنند و به مستمندان انفاق مىنمايند . مَلِك دستور داد آنان را بياورند . و چون ايشان را آوردند ناگهان ديد كه آنها همان دو شخصى هستند كه در خواب آنان را ديده است . پس به آنان عطايى داد ولى نگرفتند و گفتند : ما احتياجى نداريم . پادشاه از آنان بازجويى نمود ، ولى به چيزى اعتراف نكردند . به خانه آنان رفت ولى غير از قرآنى و دو زنبيل خاك بردارى و درهمهاى بى شمارى و حصيرى چيزى نديد . حصير را برداشت ، ناگهان زير آن سردابى ديد ، مَلِك و همراهانش از مشاهدهء آن بسيار ترسيدند و دوباره آنان را مورد سؤال و بازپرسى قرار داده . سرانجام اعتراف نمودند كه نصرانى هستند و پاپ آنان را با دادن اموال زيادى به‌عنوان زائربيت‌اللَّه به آن سامان فرستاده تا جسدپيامبر را درآورده‌براى ايشان ببرند . پادشاه گردن آن دو را زد ، و سپس دستور داد جسد ايشان را آتش زنند . و آنگاه دستور داد اطراف حجره را حفر نموده با مس و آهن و سرب مذاب آن را پر كرد . « 1 »

--> ( 1 ) - تحفه : به نقل از دارالسلام : 2 / 109