خواجه نصير الدين الطوسي ( كوشش مصطفى بروجردى )

448

بازنگارى اساس الاقتباس ( فارسى )

نمىشود نمىتواند مطلوب باشد و اگر هم متصور شود ما نمىدانيم كه آيا مطلوب همان است يا چيزى غير از آن . و اين بر خلاف تصديق است كه تصورات اجزاى آن معلوم بوده و فقط مطلوب ما حكم به نفى يا اثبات چيزى است . بايد بگوييم كه سبب اين غلط ، بىتوجهى و غفلت از آگاهى به چگونگى حصول تصورات است . آگاهى از امور ، امرى نيست كه ناگهان و يكباره حاصل شود ، بلكه داراى مراتبى در قوت و ضعف ، وضوخ و خفا ، خصوص و عموم ، و بالأخره كمال و نقصان است ، و اين آگاهى به تدريج حاصل شده و به حد كمال مىرسد . توضيح اين‌كه معرفت به يك امر گوناگون است : معرفت چيزى به ذاتش ، معرفت همان چيز به ذاتياتش معرفتى به عرضيات همان ، معرفتى به اشتباه و نظايرش . و اين معرفت‌ها يكى از ديگرى تمام‌تر بوده و ميان دو حد قرار دارد : حدى در نقصان كه جهل محض بوده ، و حدى در كمال كه احاطهء تام باشد - و اين بسان مراتب نور در ظهور و خفاست . اگر بخواهيم از محسوسات براى سخن فوق ، مثالى بياوريم ، مىگوييم : كسى شخصى را از دور مىبيند و مىداند كه جسمى كثيف ( در مقابل جسم لطيف ) است ، اما نمىداند آيا اين جسم كثيف سنگ است يا درخت يا جانور ، پس از آن اگر ببيند آن شخص حركت مىكند درمىيابد كه حيوان است و اين معرفت محصل‌تر و خاص‌تر و كامل‌تر شده بدون آن‌كه در آن شخص ، تفاوتى پديد آمده باشد . همچنين اين آگاهى افزايش مىيابد در صورتى كه آن كس دريابد كه اين شخص اسب يا انسان است و سپس دريابد كه از كدام صنف بوده ، و بالأخره بفهمد كه كدام شخص است . و اين معرفت كه در ذهن آن كس تحصيل و تكميل شده و استكمال آن به خاطر آگاهى بر همهء مخصصات بوده ، مقتضى آن نيست كه آن شخص در زمانى داراى وجودى عام بوده و به تدريج خاص شده و نيز مقتضى آن نيست كه آن كس در بعضى از احوال ، خطاى در انديشه داشته و معرفتش با وجود خارجى مطابقت نداشته و سپس مطابقت يافته است . مثال ديگر : كسى آتش را نشناسد ، نخست دودش را احساس كند و آتش را به عنوان مصدر دود بداند ، سپس نورش را احساس كرده و بداند كه مصدر دود نورانى است ، آن‌گاه حرارتش را احساس كرده و بداند كه مصدر آن دود گرم‌كننده نيز هست ، و بالأخره جرم آتش را مشاهده كند ، در اين مراحل معرفتش رو به كمال بوده تا آن‌كه به معرفت