خواجه نصير الدين الطوسي ( كوشش مصطفى بروجردى )
359
بازنگارى اساس الاقتباس ( فارسى )
در ميان متأخران ، شبههاى متداول است و آن اينكه اگر مطلوب ، معلوم است ، چرا مورد طلب قرار مىگيرد و اگر مجهول است ، چگونه بعد از حصول آن ، بفهميم كه مطلوب همان است ؟ با بيان فوق اين شبهه حل مىشود ، زيرا مطلوب به وجه عام يا بالقوه معلوم است ؛ اما به وجه خاص يا بالفعل مجهول است و بعد از آنكه حاصل گرديد ، از آنجا كه در تحت عامى كه معلوم است يا اينكه خود همان چيز بالقوه است ، معلوم مىگردد كه مطلوب همان است . گفته شده ، از ميان متقدمان شخصى به نام منن اين شبهه را از سقراط سؤال كرده است و او در مقام جواب مسألهاى هندسى را مطرح نموده و گفته اين هم مطلوب است ، هم مجهول ؛ آنگاه براساس قياسى برهانى آن را اثبات كرده و گفته است مطلوب همين است كه معلوم شود . پس از سقراط ، افلاطون بر اين جواب ايراد گرفته و گفته است اين جواب صحيح نيست ، بلكه مادهء اشكال با معارضه به جهتى ديگر تكرار شده است . جواب صحيح آن است كه بگوييم : علم تذكر و يادآورى است ، بنابراين با معرفت و آگاهى گذشته مطلوب را مىشناسيم ، همانگونه كه كسى را مىشناسيم . ارسطو واضع منطق بر اين پاسخ نيز ايراد كرده و گفته است اين سخن ، وارد كردن مثال بعيد است و چگونه مىتوانيم بگوييم حكم به كلى براى جزئى كه پس از حدوث جزئى آن حكم برايش حاصل مىگردد ، تذكر است ؟ تذكر نيازمند آن است كه قبلا علمى وجود داشته باشد و علم سابق مقتضى وجود سابق است . بنابراين جواب همان است كه گفته شد . آنچه گفته شد ، در مورد تعارض علم و جهل يا علم و ظن براى يك فرد و در يك وقت بود . ممكن است ميان دو نيروى مختلف ، مانند عقل و وهم باشد يا مثلا برحسب عقل بر يك طرف حكم نموده ، برحسب وهم بر طرف ديگر حكم كند . يا اينكه در طرف ديگر شاكّ باشد ، مانند آنكه بعضى از مردم برحسب عقل حكم مىكنند كه وجود خلأ ممتنع است ، اما برحسب وهم قادر به رفع آن نيستند . يا آنكه برحسب عقل مىدانند كه وارد شدن در مكانى تاريك ، خطرى به دنبال ندارد ، اما برحسب وهم از مكان تاريك مىترسند .