خواجه نصير الدين الطوسي ( كوشش مصطفى بروجردى )
159
بازنگارى اساس الاقتباس ( فارسى )
شرطى متصل است كه متشكل از عين اول ( مقدم ) و نقيض دوم ( تالى ) است يا در قوهء قضيهء شرطى منفصل است كه از عين مقدم و تالى تشكيل شده است . مثال آن به زبان عربى چنين است : لا يكون ا ب و يكون ج د . ب - عدد زوج نيست يا منقسم به دو متساوى ، اين قضيه يا در قوهء قضيهء شرطى منفصل است كه از عين يكى و نقيض ديگرى تشكيل شده يا در حكم قضيهء شرطى متصل است كه از عين هردو متشكل شده است . مثال به زبان تازى : لا يكون ا ب او يكون ج د صورت اول سلب مصاحبت يا لزوم كرده است و صورت دوم سلب معاندت يا مباينت مىنمايد . اگر حرف عناد ، به معنى حرف استثنا باشد ، مفيد لزوم مىباشد ، مثل اينكه « او يكون » به معنى « الا أن يكون » باشد ، اما اگر به اين معنى نباشد ، بهتر است اين قضيهء منحرفه را بر منفصله حمل كنيم تا صيغهء آن متغير نباشد . اگر بگويند : « زيد كتابت نمىكند مگر اينكه دستش متحرك باشد . » اين قضيه در قوهء قضيهء متصلهء كلى است ؛ يعنى هرگاه زيد كتابت كند ، دستش متحرك است . ج - ممكن است آفتاب طالع باشد و خر بانگ نكند ! اين قضيه در قوهء متصلهء جزئى است . ساير موارد را نيز بدينگونه بايد قياس نمود . فصل شانزدهم : رد بعضى قضايا با بعض ديگر الف - رد موجبه به سالبه و سالبه به موجبه ، به عدول است ، چنانكه قبلا اين نكته گفته شد . ب - رد كلى به جزئى يا جزئى به كلى به افتراض است . بدين صورت كه اگر قضيهء ما جزئى باشد و بخواهيم آن را كلى كنيم ، آن بعضى را كه محكوم عليه است ، در فرض ، معين مىكنيم ، به ناچار آن بعضى كه معين شده ، خاصى است كه تحت عامى كه موضوع است قرار دارد ، آنگاه لفظى مفرد - محصل يا معدول - به جاى آن قرار مىدهيم . مثلا هر گاه اين قضيهء جزئى را « بعضى انسانها كاتب نيستند » بخواهيم به كلى تبديل كنيم ، بايد بگوييم : « هيچ امّى ( بىسواد ) كاتب نيست . » و اگر بخواهيم اين قضيه را « بعضى انسانها