خواجه نصير الدين الطوسي ( كوشش مصطفى بروجردى )
153
بازنگارى اساس الاقتباس ( فارسى )
در طرف سلب ، لازم متصلهء سالبه ، منفصلهء سالبهاى است كه در كميت موافق و در يك جزء متناقض تالى متصله است . مثال لازم اين متصله كه ليس البتة اذا كان كل ا ب فكل ج د ، اين منفصله است : ليس البتة اما كل ا ب و اما ليس كل ج د ، زيرا آن متصلهاى كه ملزوم است ، متلازم اين متصله است كه كلما كان كل ا ب فليس كل ج د ، و اين متصله ملزوم منفصلهاى است كه هماكنون ذكر كرديم و لازم لازم لازم است ، اما اين لازم منعكس نيست . اگر متصلهء سالبه لزومى باشد ، يعنى وضع مقدم مقتضى امتناع وضع تالى باشد ، لازم مقدم آن قضيهء منفصلهء سالبهاى است كه در كميت موافق و در يك جزء متناقض است . مثلا اين قضيهء متصله را در نظر بگيريد : « ليس البتة اذا كان كل ا ب فكل ج د » ، لازم اين قضيه بدين معنى است كه « ليس البته اما ليس كل ا ب و اما كل ج د » زيرا هرگاه وضع مقدم مقتضى امتناع وجود تالى باشد ، وجود تالى نيز مستلزم امتناع وجود مقدم خواهد بود . بنابراين ، قضيهء « كلما كان كل ج د ليس كل ا ب » حق خواهد بود و لازم آنكه قضيهء « ليس البتة اما كل ج د و اما ليس كل ا ب » است ، نيز حق است . اين لازم منعكس مىگردد . اما اگر سالبهء متصله به اين معنى نباشد ، اين قضايا به عنوان لازم آن نخواهد بود . لازم سالبهء منفصله سالبهء متصلهاى است كه سلب لزوم آن مركب باشد از عين يك جزء و نقيض جزء ديگر ، زيرا اگر در سالبهء منفصله عين يك جزء مستلزم نقيض ديگر جزء باشد ، ميان دو جزء قضيه عناد مانع جمع است . اگر نقيض يك جزء مستلزم عين ديگر جزء باشد ، ميان هردو عين عنادى به صورت مانع خلو است . بنابراين هرگاه به صورت مطلق عناد را سلب كنيم ، اين لزومها حق خواهند بود ، بنابراين سالبهء متصله به اين معنى حق است . آنچه گفته شد در مورد تلازم شرطيات برحسب اين موضع بود . از آنجا كه رسم الواح در مورد اين تلازمها بدان صورت كه در قضاياى متصله گفتهايم ، آسان است ، از ذكر آن به خاطر طولانى نشدن خوددارى مىكنيم . چون تضاد ، تداخل ، تناقض و تقابل قضايا گفته شد و متلازم ضد ضد بالقوه و متلازم نقيض نقيض بالقوة ، به شرط انعكاس است و اگرنه لازم ضد يا لازم نقيض است و در تقابل و تداخل نيز به همين صورت است ، ازاينرو اصناف تضاد و تناقض و تداخل و