خواجه نصير الدين الطوسي

87

روضة التسليم يا تصورات ( فارسى )

او را چون تسليم بايد كرد و خود را چون بايد شناخت ، و به جهت خود چه بايد خواست ، هر الفاظ مقدّس رانده‌اند و از غايت رحمت بر بندگان و تنبيه ايشان بر خود حواله فرموده ، موازناتىست در افكار و اقوال و اعمال تا بندگان مطيع دانند كه ايشان از آن منزّه‌اند و متعالى ، و آن همه بسوى بندگان فرموده‌اند تا ايشان از خواب غفلت درو هراسانند و از مرگ جهالت خلاصى دهند و بروح ايمان باز زنده گردانند ، و هر اشارتى از آن بكفهء ميزان نهند و فكر و قول و عمل خود را با ديگر كفه تا اگر چه‌ها بر ازاى فرمان امام لذكره السّلام خود ممكن نباشدها بر ازاى خوف وحشتى در نفس پديدار آيد ، و بقوّت آن همه رؤسا و ابالسه و شياطين كه استعلا و طغيان و استكبار و عصيان [ 68 ] و استغنا و نسيان نتائج و آثار ايشان باشد مقهور گردد و احزابشان منهزم شوند ، و خرد فرشتگى ( ؟ ) خيره گردد و نفس را از اين اشارات مقدّس كه إِنَّ إِلَيْنا إِيابَهُمْ ثُمَّ إِنَّ عَلَيْنا حِسابَهُمْ نسبتى حاصل آيد ، مثلا در خويشتن دوستى آنكه از ستايش دروغ خرّم گردند و از نكوهش راست برنجند ، و در اين كلمات كه ميفرمايد لذكره السّلام انديشه كنند ، اى خداوند من اگر بگريم در پيش تو تا آن وقت كه بيفتد مژكهاى چشم من و زارى كنم بسوى تو تا آن وقتى كه وابرّد آواز من و بر پاى بايستم بسوى تو تا آن وقتى كه بخشكد هر دو پاى من و ركوع كنم بسوى تو تا آن وقتى كه از هم گسسته گردد مهره‌هاى پشت من و سجده كنم بسوى تو تا آن وقتى كه بدر آيد هر دو سياهىء ديدهء من و بخورم خاك زمين و بياشامم آب خاكستر تا به آخر روزگارم و در ميان اين همه ترا ياد كنم تا آن وقتى كه زبانم گنگ بباشد ، پس چشم بكنارهء آسمان برندارم از شرم تو و سزاوار