العلامة الحلي ( مترجم : ابو الحسن شعرانى )
31
كشف المراد شرح تجريد الإعتقاد ( فارسى )
و بعبارت واضحتر چون وجود را به چيزى نسبت دهيم يا واجب است يا ممكن يا ممتنع . آنكه احتمال نبودن درباره او داده نشود واجب گوئيم مانند وجود خداى تعالى و مانند زوجيت براى عدد چهار و روان بودن براى آب و مانند وجود علت براى معلول ، آنكه احتمال بودن آن ندهيم آن را ممتنع و محال گوئيم مانند عدد چهار كه فرد باشد و مانند اجتماع دو ضد يا دو نقيض . چيزى كه هم احتمال بودن آن و احتمال نبودن باشد مانند شيرين بودن سيب يا ترش بودن آن آن را ممكن گوئيم . واجب و ممكن و ممتنع گاه صفت خود اشياء است مانند خداى تعالى كه واجب است و مخلوق او كه ممكن است و شريك خدا كه ممتنع است . و گاهى صفت عوارض و لوازم اشياء است مانند حيوانيت براى انسان كه واجب است و سفيدى يا سياهى براى او ممكن است و جماد بودن او ممتنع و اينها در وجود رابط است . آنچه ذاتا ممكن است شايد به علت خارجى واجب يا ممتنع شود . شيرين بودن سيب ذاتا ممكن است اما اگر علت شيرين موجود باشد واجب مىشود و تاريك بودن خانه ممكن است اما با وجود چراغ واجب مىشود آن را واجب بالغير گويند و روشن شدن خانه بىعلت ممتنع است بالغير . و كذا العدم . عدم نيز مانند وجود گاه محمول است چنان كه گوئيم شريك البارى معدوم است يا رابطه چنان كه گوئيم چهار فرد نيست و آن هم بوجوب و امكان و امتناع تقسيم مىشود . وجود ممتنع منطبق با عدم واجب است و عدم ممتنع با وجود واجب . و نسبت واقعى را ماده گويند و آنچه در ذهن يا در گفتار آيد جهت . و البحث في تعريفها كالوجود . مسأله بيست و سيم . چنان كه گفتيم تعريف وجود ممكن نيست تعريف واجب ،