العلامة الحلي ( مترجم : ابو الحسن شعرانى )
95
كشف المراد شرح تجريد الإعتقاد ( فارسى )
شبيه به صورت در اين كه ماده اعم است و هر صورتى مىپذيرد مثل چوب كه تخت و يا به صورت در و كرسى شود و صورت خاص است و پيش از اين جنس و فصل هر دو را تشبيه بماده كرديم و نوع را به صورت و هر دو تشبيه صحيح است اما تشبيه سابق آسانتر است . و حكما معتقدند كه هر ماده محتاج به صورت است در وجود و صورت بمنزله علت و شريك علت است براى ماده همچنين فصل براى جنس شبيه علت است زيرا كه محال است حيوان مبهم بدون فصل موجود شود و چون فصل بدان ضم شود مانند ناطق معنى محصل گردد . و ما لا جنس له فلا فصل له . آنچه جنس ندارد فصل نيز ندارد . اين قول اهل تحقيق است اما غير آنان جائز شمردند جنس عالى و فصل اخير مركب از دو جزء مساوى باشد و عجب آنست كه صاحب شوارق نيز اين احتمال را برگزيده است . در منطق گفتند همه معانى و ماهيات بيكى از ده مقوله منتهى ميگردند يكى از آنها جوهر است و نه مقوله عرض و جوهر را جنس عالى گفتند ( به ترتيب اعم و اخص تا انسان ) جسم و نامى و حيوان را اجناس متوسطه شمردند و انسان را نوع سافل و گفتند در معنى انسان جوهر و جسم و نامى و حيوان مندرج است و ناطق خاص انسان است و انحصار جنس متوسطه حقيقت ثابتى نيست و دليل قاطع ندارد غير آن كه چنين ديديم و الا اگر ميان جسم جامد و نامى انواعى مىيافتيم كه از جامد افضل بود و بپايه نبات نميرسيد يا ميان حيوان و انسان نوعى كه از حيوان افضل بوده و از انسان پستتر آن را بر اجناس متوسط مىافزوديم و قيود آنها را هم در مفهوم و حد انسان مندرج ميساختيم پس اثبات جنس و فصل در ضمن ماهيات ضرورتى است كه اشتراك بعضى ماهيات با بعض ديگر در حدود ما را بدان ملزم كرده است و چون ببينيم جوهر يعنى « موجود مستقل بىنياز از موضوع » با هيچ ماهيت ديگر اشتراك ندارد چون كه ماهيات ديگر عرضند و نيازمند موضوع ، و همه از جوهر ممتازند هيچ ضرورت ما را وادار نمىكند براى جوهر جنسى ثابت كنيم و معنى مشتركى از درون معنى جوهر بيرون كشيم و معنى خاص كه سبب امتياز او مىشود از آن جدا كنيم و چيزى كه ضرورت ما را