احمد بن محمد حسينى اردكانى

93

مرآت الاكوان ( تحرير شرح هدايه ملا صدرا شيرازى ) ( فارسى )

كسب جديد محتاج نباشد . و چون از اين بيان به ظهور رسيد كه صدق اين مفهوم بر افرادش بر سبيل تشكيك است ، در تحديد مرتبهء ادناى آن مىگوييم كه بر كسى « 1 » كه استعدادش ناقص باشد ، با آنكه تمام استعداد تامّه‌اش از قوّه به فعل نيامده باشد ، صدق نمىكند . و آنچه قوم در تعريف حكمت گفته‌اند - مثل آنكه استكمال نفس انسانى است به معرفت حقايق موجودات ، از روى تحقيق و برهان نه به تقليد و گمان ، به قدر وسع انسان ؛ و مثل آنكه نظم عالم است نظمى عقلى به حسب طاقت بشريّت براى تشبّه به بارى جلّ شأنه ؛ « 2 » و مثل آنكه صناعتى است نظرى كه به آن مستفاد مىشود كيفيّت ما عليه الوجود فى نفسه و ما عليه الواجب از حيثيّت اكتساب نظريّات و تحصيل ملكات ، تا آنكه نفس كامل شود و عالمى گردد عقلى مشابه عالم موجود ، و به آن سبب حصول سعادت كامله را مستعد گردد ، و آن به حسب طاقت بشريّه مىبايد بود . و امثال اين تعريفات - ظاهر اين است كه مراد ايشان بيان رسم آن قسم از حكمت است كه در افراد انسانى حاصل مىتواند شد به نظر و برهان . و همين است كه به نظرى و عملى تقسيم مىكنند . و اگر مراد ايشان بيان حكمت بر سبيل اطلاق باشد ملائم نخواهد بود [ 4 ] با آنچه در ضمن وجوه بيان شرف حكمت مىآورند كه حق سبحانه و تعالى در چند موضع از كتاب كريم نفس خود را حكيم ناميده است و انبيا و اوليا را به حكمت وصف فرموده است . و بالجمله ، حكمت به معنى صناعت نظريّهء مذكوره بر دو قسم است : يكى حكمت نظريّه ، و آن علم به امورى است كه مقصود از معرفت آنها همان نفس معرفت است و ما را در وجود آن مدخليّتى نيست ، مانند علم به آنكه عالم حادث است ، و براى عالم صانع قديم قادر عالم است ، و آسمان كروى است ، و نفس بعد از خراب بدن باقى است . و ديگر حكمت عمليّه ، و آن علم به امورى است كه مقصود از آن نفس معرفت نباشد ، بلكه مطلوب ادخال آنها در وجود يا منع آنها از وجود باشد و ما را در وجود آنها

--> ( 1 ) . اصل : كه مىگوييم بر كسى ( 2 ) . ملى : جل جلاله .