احمد بن محمد حسينى اردكانى
386
مرآت الاكوان ( تحرير شرح هدايه ملا صدرا شيرازى ) ( فارسى )
نصف كرهء غيم منتهى گردد ، و آن را نقطه « ب » فرض مىكنيم ، و بصر لا محاله موضوع خواهد بود بر خطّ مذكور بر نقطهء ج و ب مثلا . و از نقطهء د كه موضع بصر است خطوط اخراج مىنماييم به بسيط مقعّر كرهء غيم كه مواجه با نيّر است ، و از آن خطوط خطّى كه منطبق بر خطّ ا ب باشد به حكم مقدّمهء مذكوره به بصر برمىگردد و خطوط ديگر مثل خطّ ا و ر ه به بصر برمىگردد ، بلكه هر طايفه از خطوط منعكسه از اجزاء كه در نسبت به مركز مساوى باشند به جزوى از اجزاء خطّ ب ج كه مجتمع مىشوند به اعتبار آنكه سطح صيقلى را مقعّر فرض نموديم ، يعنى نسبت به اجزائى كه سطح مقعّرى از آن حادث گردد اعتبار نموديم . پس لون نيّر در آن اجزائى كه خطوط منعكسهء آنها بر نقطهء ج كه بر موضع نيّر است مجتمع مىگردند ظاهر مىشوند . و شكّى نيست كه وقوع آن اجزاء بر سبيل استداره است . و آن در صورت مفروضه نصف دايرهاى است كه مركزش مسامت خطّى است كه از مركز شمس به موضع ناظر گذرد ، [ 328 ] پس به هر قدر كه شمس ارتفاع بهم رساند مركز آن دايره منحط مىگردد ، و دايرهء قوس از نصف كمتر مىشود تا آنكه به جايى مىرسد كه تمامش مخفى مىشود . و چون در انتصاف أنهار در تابستان ارتفاع شمس بسيار است مركز آن قوس ظاهر نمىگردد و در زمستان نظر به كمى ارتفاع شمس گاهى در نصف النّهار مرئى مىشود ، و نمىتواند شد كه قوس هرگز از نصف دايره بيشتر باشد . و مبادا كسى توهّم نمايد كه اين بيان مبتنى است بر آنكه رؤيت شيء در مرآت به خروج شعاع است نه به انطباع ، زيرا كه مراد از اين بيان اعتبار نسبت است ، نه آنكه بايد كه شعاعى بيرون رود و به مرآت منتهى گردد ، و از آنجا راجع شود . و همچنين تفاوتى نيست در آنكه قوس قزح و هاله موجود در نفس الأمر باشد چنان كه مذهب اسكندر است و لونش به طريق استحاله است ، و يا آنكه خيال باشد چنان كه حكما مىگويند . و از افلاطون حكايت كردهاند كه دليل بر آنكه قوس خيال است آن است كه ما مىبينيم كه با ما حركت مىكند . و اين خاصّ به امور متخيّله است ، زيرا كه اگر قوس امر موجود قائم به ذات خود باشد به انتقال ما منتقل نمىگردد ؛ و ديگر آنكه به هر قدر كه ما به