احمد بن محمد حسينى اردكانى
235
مرآت الاكوان ( تحرير شرح هدايه ملا صدرا شيرازى ) ( فارسى )
زمان . و تعبير از نسبت بارى تعالى به مبدعات را به سرمد مىكنند و به كائنات متغيّره را به دهر . چنان كه از نسبت بعضى از متغيّرات به بعضى ديگر را به متى و زمان تعبير مىنمايند . و امّا كسانى كه زمان را مجموع اوقات مىدانند مىگويند كه چون اوقات متتاليه را جمع نماييم و مرتّب گردانيم مجموع آنها زمان خواهد بود . پس معرفت زمان موقوف است بر معرفت اوقات ، و وقت چيزى است كه موقّت آن را اعتبار و ايجاد مىنمايد ، به اين معنى كه مبدأ عارضى را به عرض معيّن مىگرداند ، و مثلا مىگويد كه فلان امر بعد از دو يوم خواهد بود ، يعنى با طلوع شمس خواهد بود بعد از دو طلوع ، پس وقت طلوع شمس است . و اگر آن را بدل نمايد به قدوم [ 161 ] زيد نيز ممكن است . و طلوع شمس به تعيّن قائل وقت مىشود و اگر خواهد غير آن را وقت مىگرداند ، پس زمان مجموع آن اوقات موقّته بالفعل يا بالقوّه است . و براى زمان به غير اين وجه وجودى نيست ، به همان ادلّه كه ناقلين وجود زمان اقامه نمودهاند . و طريق دفعش : آن است كه بگوييم كه معلوم است كه نفس آن حادث از آن حيثيّت كه حركت يا كون است وقت نيست ، بلكه وقت بودن محتاج به توقيت است و توقيت تقرين چيزى است به چيزى ديگر و بايد كه اين اقتران و معيّت در امرى بوده باشد غير از هر يك از عرضين . پس هرگاه وجود آن دو امر مع باشد با آنكه وجود أحدهما موقّت باشد به اينكه با وجود ديگر است لا محاله مفهوم معيّت امرى خواهد بود وراى مفهوم هر يك از آنها چنان كه در تقدّم و تاخّر ، پس امرى كه معيّت در آن واقع است وقت خواهد بود . و حجّت كسانى كه زمان را واجب الوجود لذاته دانستهاند آن است كه زمان امرى است كه از فرض عدمش وجودش لازم مىآيد و هر چه از فرض عدمش امر محالى لازم مىآيد واجب الوجود لذاته است . و كبرى در اين قياس ضرورى است . و بيان صغرى آن است كه اگر عدم زمان را پيش از وجود فرض كنيم بايد كه آن قبليّت يا بعديّت زمانى باشد ، پس از فرض عدمش وجودش لازم مىآيد . و جوابش : آن است كه استحالهء نحو خاص از عدم مقتضى استحالهء مطلق عدم نيست ، و واجب الوجود لذاته آن است كه جميع انحاء عدم بر او ممتنع باشد و ذات زمان از آنكه اصلا موجود نشود ابا ندارد و اگر چه از عدم قبل يا بعد از وجود ابا دارد .