احمد بن محمد حسينى اردكانى
232
مرآت الاكوان ( تحرير شرح هدايه ملا صدرا شيرازى ) ( فارسى )
ساعات و ماضى و مستقبل محال خواهد بود ، و از آن ارتفاع تقدّم و تأخّر از موجودات لازم مىآيد . و آن بديهىّ البطلان است ، و علاوه بر آنكه [ 157 ] بايد كه وقت وجود حادث و وقت عدم آن متّحد باشد . و اين معنى مستلزم بودن شىء است موجود و معدوم با هم . و در صورتى كه منقسم باشد بايد كه بعضى از آن متقضّى و بعضى متجدّد باشد ، زيرا كه اگر به جميع اجزا موجود باشد همان محال كه اجتماع وجود و عدم شىء با هم است برمىگردد . و ماضى و مستقبل آن به اتّفاق مثبتين زمان معدوم است . و امّا « آن حاضر » اگر منقسم باشد همان محالات عود مىكند ، و اگر منقسم نباشد زمان نخواهد بود ، علاوه بر آنكه وجود بالفعل براى آن ممكن نيست ، زيرا كه « آن » طرف زمان است ، و چيزى كه خودش موجود نباشد چگونه طرفش موجود مىتواند بود . اگر موجود باشد يا آن است كه ميان آن آن و آنى كه يلى آن است زمانى فاصله هست و يا فاصلهء زمانى در ميان نيست ، و هر دو صورت باطل است . و حاصل اين حجّت راجع است به اينكه اجزاى زمان به غير از ماضى و حال و استقبال نيست ، و هيچ يك از اين اجزاء موجود نيستند و چيزى از دو اجزاء كه جميع اجزايش معدوم باشد البته معدوم است . و جوابش : آن است كه مراد از آنكه ماضى و مستقبل از زمان معدومند عدم وجود آنها در آن است . و فرق است ميان آنكه مطلقا وجود براى آنها نباشد و آنكه در آن موجود نباشند و رفع وجود خاص مستلزم وجود عام نيست و نبايد كه وجود زمان در ظرفى از ظروف زمانيّه باشد ، مثل آنكه زمان ماضى موجود در ظرف ماضى باشد تا آنكه بايد كه براى زمان زمانى باشد ، بلكه چنان كه وجود مكان مستلزم آنكه در مكانى موجود باشد نيست وجود زمان نيز بر همان قياس است . [ حجّت ] دوم : آنكه اگر زمان موجود باشد بعضى از اجزاء قبل از بعضى ديگر خواهد بود چنان كه معلوم شد . و اين قبليّت بالذّات نمىتواند بود ، زيرا كه مقدّم بالذّات تقدّم [ 158 ] علّت است بر معلول ، و بايد كه علّت من حيث هى علّة با معلول حاصل باشد و حصول جزو متقدّم با جزو متأخّر در اينجا ممتنع است . و ايضا جزو متقدّم علّت باشد يا علّت ماهيّت جزو متأخّر است و يا علّت لازمى از لوازم ماهيّت آن است و يا علّت عارضى از