احمد اديب پيشاورى
25
نگارستان عجائب و غرائب ( فارسى )
مشكين و كاكل عنبرآگين واميسازند و براى صيد طايران دل عاشق دام مياندازند و در اهتزاز هواى نشاط گره از غنچهاى دل خود واميكنند از غسل كردن كه فارغ شدند رخت در بر كرده به هوا طيران مينمايند ببال پرواز . سيد كه به اين مقوله اطلاع يافت شباشب پنهانى بجانب آنكوه شتافت بعد از قطع مسافت نشيب و فراز بر لب آنچشمه رسيد و جائى باطراوت و لطافت ديد بعد از آن در مغاكى متصل بآنچشمه نشست و ديده انتظار بر شاهراه ورود خيل پريان بست ، ناگاه فوجى از آن طايران نمايان شد آمده بر سر آنچشمه نشستند و مانند گل از ديدار آبها شكفتند پس از ساعتى لباس از خود جدا ساختند و خود را بىاختيار در آب انداختند سيد منتظر از كمين درآمد قصد رخت آنها نمود در فكر ربودن بود كه پريان آگاه گشتند بجلدى از آب برآمده پيراهنهاى خود را پوشيدند مگر يكنازنين از همه خردتر كه مشغول بازى بود بنابر تقاضاى سن از آنحالت خبر نداشت در آب ماند سيدرخت او را برداشته برد و خود را در كوى پنهان كرد . چون آندختر از آببازى فارغ شد از رفيقان اثرى نديد و از آنجا سراسيمه سوى رختها شتافت از آن اثرى نيافت از غايت حيرانى چون عكس در آينه جا گرفت يكبارگى از خود رفت در اين حالت چشمش به سيد افتاد از خجالت عريانى موى سر خود را بر بدن بگشاد و گل را در سنبل و سمن را در بنفشه جا داد و به صد سماجت و استدعا پيراهن خود را از سيد استدعا نمود و سيد از راه پختهكارى زبان به حرف نگشاد و قدم جرئت پيش نهاده دستش را بدست خود گرفت و سخن با او نگفت ردائى كه با خود داشت براى ستر عورت بر كمرش انداخت و گل در برگ سمن نشست بيت چو دور ازان پريور پيرهن كرد * بهارى جاى در برگ سمن كرد