احمد اديب پيشاورى

20

نگارستان عجائب و غرائب ( فارسى )

نشده و ديوار بتخانه آنشهر تمام از روى و طلا است و فرش سرا بدستور ديوارها مرصع ساخته‌اند و دو بتخانه ديگر هست كه آنها را از كمترين بتخانه‌ها مىشمارند و به زبان خود يكى را بهشت و يكى دوزخ نامند . ميگويند كه ما بروش پدر خود آدم عمل ميكنيم و خواهر و برادر را با هم عقد مىبندند و از جنس جاندار هرچه بينند ميخورند . و از عجايباتى كه در آنولايت از مردمش ظاهر شود اينست كه مردان آلت خود را چاك ميكنند و در ميان گوشت و پوست زنگلها به قدر نخود و بزرگتر از آن ميگذرانند و بازميدوزند و افسونى بر آن ميخوانند كه به زودى التيام مىپذيرد و در وقت حركت مىشود و بزن صحبت ميدارند نمىتوانند داخل نمايند و آلت را بسر انگشت گرفته در فرج مىنهند و بعد از آمدن نعوظ رو ميدهد و در آنحالت از يكديگر جدا نميشوند آنقدر صبر كنند كه آلت از نعوظ بيافتد و از پا نشيند آنوقت از هم جدا ميشوند شخصى نقل نمود كه من در شهر حيكو بودم در آن ايام در خانه‌اى آتش افتاد مرد و زنى بر روى چارپائى از خانه برآمد من از مردم پرسيدم كه باعث اين چيست گفتند كه باهم جمع شده بودند كه آتش از خانه بلند شد بانطفاى آن از سبب بستگى نتوانستند پرداخت از اين جهت از خانه برآورديم الحال از هم جدا نميتوانند شد و بعد از ساعتى جدا شدند . در وقت زفاف زن دست بر ران شوهر ميزد و از زنگلها صدا ظاهر ميكرد و از اين رهگذر زنان آنجا را حظ تمام است و بيغيرتى ما لا كلام در ذات آنها مخمر . سوداگرى كه در آنولايت ميرود و دختر اعيان شهر را نگاه ميدارد و هرگاه از آنملك بدر ميرود دختر بخانهء پدر خود ميرود و اگر فرزند شود نميگذارد از آنولايت بدر شود .