شمس الدين محمد بن محمود آملي

538

نفائس الفنون في عرائس العيون ( فارسى )

نميگرويد و التفات بسخن او نميكرد و از آن شهر بيرون شده به شهر ديگر كه او را نمىشناختند رفت و تخته حاصل كرده ريك سرخ بر آنجا ريخت و در دكانى به‌نشست و خطى چند آنجا كشيد و از احوال گذشته و آينده خبر ميداد و جمله خبايا و دزيده مىگفت . تا مدتى بر آن بگذشت و آواز او بپادشاه آن اقليم رسيد او را طلب نمود و بر سبيل امتحان چيزى چند از او پرسيد . چون از همه چنانچه واقع بود خبر داد از او درخواست كرد تا ملازم او شود و او را اين علم بياموزد . دانيال التماس او را مبذول داشته او را با چهار كس از ملازمان ارشاد مى كرد و تعليم ميداد تا ايشان در اين فن ماهر شدند چنان كه از تمام مغيبات اخبار ميكردند . روزى دانيال بايشان گفت رمل بزنيد و بنگريد كه در اين عصر كسى هست كه پيغمبرى را شايد يا نه ؟ ايشان رمل زدند و احتياط كردند گفتند هست گفت بنگريد تا در كدام اقليمست احتياط كردند و گفتند در اين اقليمست گفت بنگريد تا در كدام شهرست : گفتند در اين شهر است گفت در كدام محله است گفتند در اين محله است گفت در كدام خانه است گفتند در اين خانه است گفت اكنون حليه او را بنويسيد تا كدامست ايشان صورت و شكل آن را بنوشتند . و چون بنوشتها نگريستند همه صفت او بود گفتند پيغمبر تويى و در حال به او بگرويدند و خلق را بمتابعت وى فرمودند و در آنوقت جميع احوال خير و شر از اين معلوم ميكردند . و از ابو الاسود دئلى نقلست كه از پيغمبر عليه السّلام پرسيدند كه . « ما تقول في خط الرمل قال عليه السّلام ان نبيا من الانبياء كان ياتيه امره في