رحم على خان ايمان

70

منتخب اللطائف ( فارسى )

دست از همه شستم [ و ] نشستم به كران * چون بىتو گذشت بگذرد بى « 1 » دگران ابو المنصور جامى ابو المنصور عبد الرّشيد از فرزندان شيخ احمد جامى بود و محمّد عوفى او را ابن يوسف هروى مىنويسد و اللّه عالم بحقيقة الحال . اين رباعى متضمّن سه قافيه از اوست : گفتم كه [ چه ] دارد علمت ، گفت قمر * گفتم كه چه بارد قلمت ، گفت گهر گفتم كه چه دارد حشمت ، گفت ظفر * گفتم كه چه كارد كرمت ، گفت هنر « 2 » ابو المعالى اوستاد ابو المعالى معاصر غياث الدّين ابو الفتح محمّد بن ملكشاه بود . « 3 » زمانه خصم تو را بركشد بلند بدانك « 4 » * چو بر زمين زندش خردتر شود مسكين ابو المفاخر رازى اوستاد ابو المفاخر رازى ، معاصر سلطان غياث الدّين بن ملكشاه و به اهل كمال مشهور بود . مدّاحى امام ابو الحسن على عليه الثّنا مىنمود . « 5 » منه :

--> ( 1 ) . متن : با . از لباب الالباب تصحيح شد . ( 2 ) . بيتى ديگر از لباب الالباب 2 / 61 : اى قمر چهر عطارد فكر ناهيد اتّصال * شمس فرّ ، بهرام كين ، برجيس اثر ، كيوان جلال ( 3 ) . مجمع الفصحا 1 / 196 : ابو المعالى نخّاس ، در خدمت آلب ارسلان سلجوقى بوده و نيز مدّتى خدمت سلطان ملكشاه را نموده . در اواخر دولت ملكشاه عارض لشكر سلطان بركيارق و سلطان محمّد شده و ثروت بسيار حاصل كرده . وقتى به حلّه رفته و به سعى حاكم آنجا به نزد مستنصر خليفه راه يافته است . در سال 512 ه . ق . درگذشت . از اوست : اگر سعادت خدمت دگر به چنگ آرم * تهى كنم دل رنجور خويش بربطوار و گر خلاف كند عمر ، پيش از اين شده‌اند * غريق بحر فنا همچو من هزار هزار * نه همه ساله ظفر اهل ظفر يافته‌اند * يا نه هرگز بچشيده است بدى ، نيك‌سگال گر همه ساله بود كامروا مردم نيك * پس چه بود آن همه ناكامى پيغمبر و آل ( 4 ) . متن : از آن . از مجمع الفصحا تصحيح شد . ( 5 ) . دولتشاه 61 : داراى انواع فضايل بوده و اشعارش بيش‌تر بر طريق لغز است . در مناقب سلطان الاولياء امام على بن موسى الرضا ( ع ) چند قصيده دارد . مشهورترين قصيدهء وى كه اكثر شعرا در تتبّع و جواب آن اقدام كرده‌اند ، مطلعش اين است : بال مرصّع بسوخت مرغ ملمّع بدن * اشك زليخا بريخت يوسف گل پيرهن سلطاه مسعود بن محمّد بن ملكشاه در ولايت رى به وقت عزيمت مازندران نزول كرد و لشكريان او در مزارع اهالى رى چهارپايان گذاشتند و بىرسمى و بىضبطى مىكردند . ابو المفاخر اين قطعه به سلطان فرستاد و سلطان لشكريان را از خرابى ، منع و زجر كلّى فرمود و آن قطعه اين است : اى خسروى كه سايش ملك تو بر فلك * برتر ز طاق طارم كيوان نشسته است لطفت به آستين كرم پاك مىكند * گردى كه بر صحيفهء دوران نشسته است