محمد بن محمد بن أحمد القرشي ( ابن الاخوة ) ( مترجم : جعفر شعار )
36
آيين شهردارى ( فارسى )
چون رسول خدا ( ص ) به جنگ بدر مىرفت ، مردى بتپرست نزد او آمد و گفت من مىخواهم با تو به جنگ بروم . فرمود : آيا به خدا ايمان آوردهاى ؟ گفت : نه . فرمود : بازگرد ، من هرگز از بتپرست يارى نمى - جويم . آنگاه در نزديكى « شجره » به دو پيوست و مسلمانان به سبب دليرى كه وى داشت به آمدنش شاد شدند و همان سخن نخستين را گفت و همان پاسخ را از پيامبر شنيد ، و در بار سوم كه نزد پيغمبر آمد اسلام آورد و در حضور وى به جنگ و جانبازى پرداخت . ابو موسى اشعرى را چون والى بصره كردند ، نزد عمر بن خطاب كه در مسجد بود ، آمد ، و از او اجازه خواست ، و عمر اجازه داد . آنگاه دربارهء كاتب خود كه نصرانى بود كسب اجازه كرد . عمر چون آن مرد نصرانى را ديد گفت : خدا ترا بكشد اى ابو موسى ! آيا نصرانى را بر بيت المال گماشتهاى ؟ آيا نشنيدهاى كه خدا فرموده : « اى مؤمنان ، يهود و نصارى را دوست مگيريد ، آنان دوست يكديگرند . هركه از شما ايشان را دوست دارد از زمرهء آنان است . » « 1 » گفت : اى امير مؤمنان ، من نويسندگى او را مىخواهم و او دين خود را دارد . عمر گفت : من آنان را گرامى نتوانم داشت با آنكه خداوند خوارشان داشته و آنان را به خود نزديك نتوانم كرد با آنكه خدا دورشان گردانيده است . عمر بن عبد العزيز به يكى از كاردارانش كه كاتبى به نام حسان را به كتابت گماشته بود نوشت : به من خبر دادند كه تو حسان را به كار گماشتهاى و او مسلمان نيست ، و خدا فرموده است : « اى مؤمنان ، دشمنان من و خود را دوست نگيريد . » « 2 » و نيز فرموده : « گروهى از اهل كتاب و كافران را كه به
--> ( 1 ) - « يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصارى أَوْلِياءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ » ( قرآن سورهء 5 « مائده » آيهء 51 ) . ( 2 ) - « يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِياءَ . . . » ( قرآن سورهء 60 « ممتحنه » آيهء 1 ) .