سيد حسن خواجه نقيب الاشراف بخاري ( نثارى )

35

مذكر احباب ( فارسى )

مىكنيد ؟ ايشان لب شيرين كرده ، فرموده‌اند كه هركدام كه بيشتر باشد . و چون سنوات حيات شريف ايشان به عدد " كاس " رسيده كه هشتاد و يك است از كاس باقى ساقى اجل راح مشتاقين بديشان چشانيده ، نفس نفيس ايشان را از تنگناى غربت اين عالم پركربت رهانيده ، گوييا ساكنان ربع مسكون گويندگان اين مقال به زبان حال بوده‌اند : مرثيه دردا كه پاكباز جهان از جهان برفت * پاك آنچنان‌كه آمده بود آنچنان برفت جانش كه شاهبازِ معارف‌ْشكار بود * آواز طبل شاه شنيد و روان برفت [ از وى نشان چگونه دهد كس كه ساخت محو * در بىنشان نشانِ خود و بىنشان برفت ] « « 11 » » و درويش روغنگر نيز مرثيه‌اى گفته است و مطلعش اين است : « « 12 » » نظم اين گردشِ سپهر « « 13 » » كه خم شد چو دور جام * بر روح پاك حضرت جامى كند سلام و حسامى قلندر تاريخ وفات ايشان را اشعار دلفريب گفته و اين‌چنين در سلك نظم كشيده است : « « 14 » » قطعه جامى كه آفتابِ سپهرِ كمال بود « « 15 » » * تصنيف كرد نسخه ز هر علم بىحسيب « « 16 » » و مدفن منوّر ايشان در خيابان است و در پيش روى قبر مطهّر ايشان طاق عالى بسته بوده‌اند و اين مقطع غزل ايشان را كتابهء ايوان نوشته : « « 17 » » نظم جامى نهاده چشم به طاق مزار خويش * يعنى به طاق ابروى « « 18 » » تو مايلم هنوز از مولاناى مبرور مغفور عبد الغفور منقول است كه مىگفته است كه به هرى دانشمند بودم « « 19 » » و

--> ( 11 ) . B بيت بين [ ] را ندارد ( 12 ) . P , K و اين مرثيه را درويش‌گر گفته است ( 13 ) . P اين چرخ لاجورد ( 14 ) . K , P نظم درآورده ( 15 ) . P جامى كه در سپهر كمال آفتاب بود ( 16 ) . P بىحساب ( 17 ) . P و اين مطلع شريفش را بر او نوشته‌اند ( 18 ) . P شكل ابروى ( 19 ) . K , P به دانشمندى آمده بودم