سيد حسن خواجه نقيب الاشراف بخاري ( نثارى )

19

مذكر احباب ( فارسى )

بودند و اكثر اوقات با بركاتش به غزات و محاربه با رفضهء بىدين و اعداى اهل يقين مصروف مىگشت « « 37 » » و در سال نهصد و سى و شش « « 38 » » 23 توجّه به تسخير ممالك خراسان كرده كنار خندق قلعهء هرات را مخيم عساكر نصرت مآثر نموده چنان محاصرهء اهل آن تنگ كرد « « 39 » » كه بر محبوسان آن قفس ، كسى جز نفس آمد و رفت نداشت و به زبان حال هريك « « 40 » » مترنم اين مقال بودند : بيت سر به زانوى غمم مانده و غير از نفسى * آمد و رفت ندارد به من خسته كسى چون اهل آن حصار در آخر كار « « 41 » » از محاصره به تنگ آمدند و تاب جنگ نياورده چنگ در تار اعتذار زدند « « 42 » » مانند عود نالهء جانسوز آغاز كرده و قانون مصالحه ساز نموده سيم اشك را به هر گوشه دوانيده ، از براى مخلص خود مصلحى « « 43 » » طلب كردند . والد فقير افقر عباد اللّه سيد پادشاه به حكم والى عالى « « 44 » » به قلعه درآمده بساط نشاط مصالحه را به حكام بر وفق مرام بسط تمام نموده و در هيژدهم شهر صفر ختم بالخير و الظفر ابواب قلعهء هرات مفتوح گشته ، سرير سلطنت آن بلدان مقرّ دولت خان صاحبقران گرديد . تاريخ : نظم در هيژدهم شهرِ صفر فتح نمود * تاريخ شدش هيژدهم شهر صفر مولانا هلالى در مدح حضرت اعلى قصيده‌اى به تقريب آن فتح گفته و مطلعش اين است : نظم خراسان سينهء روى زمين از بهرِ آن آمد * كه جان آمد در او ، يعنى عبيد الله خان آمد « « 45 » » و شيخى مزار كثير الأنوار حضرت خواجه عبد اللّه انصارى را - كه انفع مناصب است - به رسم جلدى « « 46 » » 24 بر صدارت خواجه افزودند .

--> ( 37 ) . P , K اوقات بابركاتش مصروف غزا مىگشت ( 38 ) . K 932 ( 39 ) . B تنگ گرديد ( 40 ) . P , K « هريك » ندارند ( 41 ) . P , K « در آخر كار » ندارد ( 42 ) . K , P زده ( 43 ) . P مصلحتى ( 44 ) . P عالى والى ( 45 ) . P دو بيت زير را نيز دارد : سمند تند زرين نعل او خورشيد را مانند + كه از مغرب به مشرق رفت يك شب در ميان آمد - قلم گر در سخن گستاخ شد معذور فرمايش + كه مسكين را به ضرب تيغ حرفى بر زبان آمد ( 46 ) . B جلدو ، K جلدى و