سديد الدين محمد عوفى
715
متن انتقادى جوامع الحكايات و لوامع الروايات ( فارسى )
شاگردان را تعليم دادى من « 1 » ياد گرفتمى ، و خلق به مصاهرت من رغبت « 2 » مى - كردند و من هيچكس را نمىخواستم و پدرم در آن رضاى من نگاه مىداشت ، تا « 3 » از نوادر اتفاقات روزى پدرم به مسجد « 4 » برون رفته بود تا شاگردان را درس گويد « 5 » . من سر از خانه برون كردم . جوانى را ديدم نوخط ، با « 6 » جمال و لطيفشمايل و « 7 » موزون حركات . همين كه نظر من بر وى افتاد دلبستهء زلف « 8 » او شد . پس خود را بوى نمودم و او نيز مفتون من شد . پس او را استدعا كردم و گفتم : يك ساعت « 9 » بيا تا با يكديگر نفسى برآريم و دمى زنيم « 10 » . چون « 11 » بيامد درهم آويختيم و به مغازله « 12 » و معاشقه « 13 » مشغول شديم « 14 » . پدرم به كتابى محتاج شد « 15 » . بيامد و در بزد « 16 » ، آن كودك بترسيد « 17 » . مرا گفت كه « 18 » : بكجا روم . پس كندويى بود كه از غله تهى شده بود . گفتم : در آنجا رو . و او در آنجا شد ، و سر « 19 » آن را « 20 » بپوشيدم « 21 » و پدرم بيامد و آن كتاب كه مىخواست برداشت و ببرد . و من به سر كندو بازآمدم و سر آن را بگشادم ، جوان را در آن « 22 » دم گرفته بود و هلاك شده ، و من متحير بماندم
--> ( 1 ) - مپ 2 : چنانچه هر درس كه شاگردان پدرم بخواندى ( 2 ) - مپ 2 و مج - مى ( 3 ) - مپ 2 و مج - تا ( 4 ) - مپ 2 - به مسجد ( 5 ) - مپ 2 - تا شاگردان را درس گويد ( 6 ) - مپ 2 : به ( 7 ) - مپ 2 و مج - و ( 8 ) - مپ 2 - زلف ( 9 ) - مج : ساعتى ( 10 ) - مپ 2 - يك ساعت . . . دمى زنيم ( 11 ) - مپ 2 و مج : جوان ( 12 ) - مج - و به مغازله ( 13 ) - مج : به معاشقى ( 14 ) - مج + در اثناى آن حال ناگاه ( 15 ) - مپ 2 - به كتابى محتاج شد ( 16 ) - مج : بكوفت ( 17 ) - مپ 2 - بيامد . . . و بترسيد ( 18 ) - مپ 2 : جوان گفت من ( 19 ) - مپ 2 - سر ( 20 ) - مج : سرش ( 21 ) - مج و مپ 2 + و پدرم را در بگشادم ( 22 ) - مج - در آن ، جوان در آنجا