سديد الدين محمد عوفى

659

متن انتقادى جوامع الحكايات و لوامع الروايات ( فارسى )

خاطر كس نگذشته بود والسلام « 1 » . حكايت ( 16 ) آورده‌اند كه چون « 2 » امير المؤمنين « 3 » هارون الرشيد مر « 4 » برامكه را بگرفت و مر « 5 » ايشان را حبس فرمود و تتبع احوال « 6 » ايشان مىكردند « 7 » ، جماعتى از ساعيان به خدمت امير المؤمنين عرضه داشتند كه : مادر جعفر حقه‌اى دارد « 8 » در ديبا « 9 » پيچيده و در آنجا كس نداند كه « 10 » چيست ، و « 11 » آن را از همه عزيزتر دارد « 12 » و پيوسته در محافظت آن مىكوشد . هارون الرشيد كس به نزديك مادر جعفر فرستاد و آن حقه را بطلبيد . مادر جعفر گفت : اگر فرمان باشد خود به خدمت آيم و با خود « 13 » بيارم . امير المؤمنين گفت : آمدن تو حاجت نيست حقه « 14 » به دست معتمدى « 15 » بفرست . مادر جعفر حقه به دست زنى داد كه از معتمدان « 16 » او بود « 17 » تا پيش رشيد برد و چون آن را « 18 » به خدمت امير المؤمنين آوردند « 19 » سر آن حقه « 20 » بگشاد ، در ميان آن حقه‌اى ديگر پديد آمد . چون آن را سر « 21 » بگشادند « 22 » دندانى ديد و قدرى موى . حاضران تعجب كردند

--> ( 1 ) - مپ 2 - كه در خاطر كس نگذشته بود والسلام ( 2 ) - متن - چون ، مج : در آن‌وقت كه ( 3 ) - مپ 2 - امير المؤمنين ( 4 ) - مپ 2 - مر ( 5 ) - مپ 2 و مج - مر ( 6 ) - مج : اموال ( 7 ) - مپ 2 و مج : مىكرد ( 8 ) - مج + زرين ( 9 ) - مپ 2 : ديبائى ( 10 ) - مپ 2 : كس نداند كه در آنجا ، مج + چه جواهر نفيس دارد و ( 11 ) - مج : بچه ( 12 ) - مپ 2 - و آن را از . . . دارد ( 13 ) - مپ 2 : انرا ( 14 ) - مپ 2 + را ( 15 ) - مج - به دست معتمدى ( 16 ) - مج : معتمده ( 17 ) - مپ 2 - كه از معتمدان او بود ( 18 ) - مج : او را ( 19 ) - مپ 2 - آن را به خدمت امير المؤمنين آوردند ( 20 ) - مپ 2 و مج - حقه ( 21 ) - مپ 2 : آن ديگر ، مج : سر آن ( 22 ) - مپ 2 : بگشاد