سديد الدين محمد عوفى

507

متن انتقادى جوامع الحكايات و لوامع الروايات ( فارسى )

مىگويد من « 1 » به خدمت امير المؤمنين « 2 » عمر بن عبد العزيز آمدم و گفتم يا امير المؤمنين در حضرت تو هيچ متاعى و راى صدق مقال « 3 » و راست گفتارى « 4 » نيست « 5 » ، آن‌گاه صورت حال به تمام « 6 » تقرير كردم . عمر بن عبد العزيز از صدق مودت و حسن عهد من و كمال همت يزيد مهلب تعجب كرد فرمود كه كسى را « 7 » كه همت و مروت در تحقيق دوستى و تصديق « 8 » دوستان « 9 » تا بدين حد بود روا نبود كه « 10 » او در حبس و بند « 11 » بود « 12 » پس « 13 » او را اطلاق فرمود و خلاص او به نتيجهء همت وى و دوستى « 14 » من بود . حكايت ( 5 ) [ شخصى به نام خداداد كه از دوستان فضل سهل بود در هنگام وزارت فضل به خدمت وى آمد و از او بهره‌ها يافت و فضل سهل او را در صحبت لشكرى به جنگ با خوارج فرستاد . خداداد لشكر دشمن را منهدم كرد و آن مرد خارجى را به خدمت مأمون آورد و همان شب فضل به خواب ديد كه به او گفتند فتح خداداد نتيجهء حسن عهدى بود كه تو به‌جاى آوردى ] آورده‌اند كه در آن ايام كه فضل سهل « 15 » بىكار بود و اسباب دولت وى مهيّا نشده بود « 16 » وى را با بقالى دوستى و اتصالى بود و « 17 » هرگاه كه در بغداد آمدى در وثاق او نزول كردى و بقال او را به تن و مال خدمت‌ها كردى و آن « 18 » بقال را « 19 » خداداد نام بود و چون امداد اقبال و دولت به احول فضل سهل متصل شد و صدر وزارت « 20 » مأمون به مكان او جمال گرفت از اتفاقات عجب حال بقال روى « 21 » در انحطاط نهاد « 22 » و توانگرى او به درويشى بدل شد و هر تجارت كه بكردى از آن خسران بديدى « 23 » و هر متاعى كه بخريدى فساد كساد بدان راه يافتى . به ضرورت از

--> ( 1 ) مپ 2 - من ، مج : كه ( 2 ) مپ 2 - امير المؤمنين ( 3 ) متن + نيست ( 4 ) مپ 2 - راست گفتارى ( 5 ) متن - نيست ( 6 ) متن : باتمام ، مج : تمام ( 7 ) مپ 2 - را ( 8 ) مج + راستى ( 9 ) مپ 2 - و تصديق دوستان ( 10 ) مج - روا نبود كه ( 11 ) مج + مد ( 12 ) متن + و اسباب همت او بدين غايت بود ( 13 ) مج : در حال ( 14 ) مج : اخلاص ( 15 ) بنياد : ربيع ( 16 ) متن و مپ 2 : منهدم شده بود ، بنياد : ممهد نشده بود ( 17 ) متن و مپ 2 و بنياد : وى وى را با بقالى دوستى و اتصالى بود كه ( 18 ) مج : مرين ( 19 ) مپ 2 - را ( 20 ) مج : ديوان ( 21 ) مج - روى ( 22 ) متن : افتاد ، مج : نهاده ( 23 ) مپ 2 - و هر تجارت . . . بديدى