مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
83
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
ام الدواهى بدان شهر رسيد ، نزد خواهر ملكه شد و او را سلام رسانيد و او را از اشتياق ملكه نور الهدى باخبر كرد و بر وى بنمود كه ملكه بسبب ترك زيارت او بر تو خشم دارد . ملكه نور السنا با عجوز گفت : حق با خواهر من است و من از ترك زيارت او بتقصير خود معترفم . و لكن اكنون به زيارت او روم . در حال ، فرمود كه خيمها بخارج شهر بردند و از بهر خواهر ، هديتهاى شايسته مهيا كرد . پدر ملكه از منظرهء قصر ، خيمهاى برزده ديده ، از آن خيمها جويان شد . گفتند : اى ملك ، خيمها از نور السنا است و همىخواهد كه به زيارت خواهر خود ، نور الهدى ، رود . ملك ، لشكرى انبوه را فرمود كه او را به خواهر خويش رسانند و از خزانه ، گوهرهاى بسيار و مالى بىشمار از بهر او بيرون آورد . و دختران ملك ، همه از يك پدر و يك مادر بودند . مگر همين دختر كه نور السنا نام داشت ، از مادر جداگانه بود . و نام بزرگترين دختران ، نور الهدى و دويمين ، نجم الصباح و سيمين ، شمس الضحى و چهارمين ، شجرة الدر و پنجمين ، قوة القلوب و ششمين ، شرف البنات و هفتمين كه زن حسن و از همه خوردسالتر بود ، نور السنا نام داشت . پس از آن عجوز پيش رفته ، دست نور السنا ببوسيد . ملكه گفت : اى مادر ، مگر تو را حاجتى هست ؟ عجوز گفت : خواهر تو ملكه نور الهدى فرموده است كه تو آن دو زره را كه از بهر دو فرزند خود ساختهء ، بفرزندان خود پوشانيده ، ايشان را با من بسوى ملكه روان كنى كه من پيش از تو آنها را بملكه رسانيده ، از قدوم تو او را بشارت دهم . نور السنا چون اين سخن بشنيد ، گونهاش زرد شد و سر بر زمين افكنده ، سر در پيش داشت . پس از آن سر خويش بجنبانيد و روى بعجوز كرده و گفت : اى مادر ، دل من در اضطراب شد و خاطرم مشوش گشت . از آنكه فرزندان مرا از هنگام ولادت تا اكنون ، كسى از جنيان و انسيان نديده و اگر نسيمى بر ايشان بوزد ، رشك ميبرم . عجوز گفت : اى خاتون ، اين سخن چيست ؟ مگر تو از خواهر خود بر ايشان بيم دارى ؟ چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .