مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
50
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
رفت و زن و فرزندان را جستجو كرده ، اثرى از ايشان نيافت . پس از آن بسوى مخزن آمده ، صندوق را شكسته ديد . دانست كه ملكه ، جامهء پر بيرون آورده ، با فرزندان خود پريدهاند . در حال ، بسوى مادر بازگشته ، ديد كه مادر ، بى خود افتاده . او را به خود آورد و از زن و فرزندان خويش بازپرسيد . مادرش بگريست و گفت : اى فرزند ، خداى تعالى بسبب ايشان اجر ترا بزرگ گرداند . كه اينك قبرهاى ايشانست . چون حسن اين سخن بشنيد ، فريادى بلند برآورده ، بى خود افتاد و تا هنگام ظهر بى خود بود . مادرش را اين اندوه بر اندوه پيشين بيفزود و از زندگانى حسن نوميد شد . چون حسن به خود آمد ، طپانچه بر سر و روى خود زد و جامه بر تن بدريد و در خانه حيران همىگشت و اين بيت همىخواند : نديدمت كه بكردى وفا بدانچه بگفتى * طريق وصل گشادى من آمدم تو برفتى پس از آن شمشير كشيده ، بسوى مادر آمد و گفت : اگر حقيقت حال با من نگوئى ، سر ترا از تن جدا كنم و خويشتن را نيز بكشم . مادرش گفت : اى فرزند ، شمشير در غلاف كن و بنشين تا ماجرى از بهر تو حديث كنم . چون حسن در پهلوى مادر بنشست ، مادر ، قصه را از آغاز تا انجام بر وى فروخواند و گفت : اى فرزند ، چون ديدم كه دخترك از بهر گرمابه بگريست ، از تو هراس كردم كه مبادا او از من به تو شكايت كند و تو بر من خشم آورى . و اگر سيده زبيده به من خشم نمىآورد و كليد مخزن بعنف و قهر از من نميگرفت ، من جامه بيرون نمىآوردم . و اى فرزند ، تو ميدانى كه دست خلافت از همه دستها قويتر است . وقتى كه جامه حاضر آوردند ، سيده زبيده ، جامه گرفته ، اين روى و آن روى بگردانيد و او را نظاره كرد . پس از آن زن تو جامه از وى بگرفت و فرحناك گشته ، او را بپوشيد . آنگاه مرغكى شد و در قصر ، اين سوى و آن سوى همىرفت تا اينكه بفراز قصر بپريد . آنگاه با من گفت : اگر پسر تو بازآيد و آرزوى ملاقات من كند ، از وطن جدا گشته ، بسوى جزاير واق آيد . اى فرزند ، او را حديث همين بود .