مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

491

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

آمدند و تا نيمهء شب در نزد او بانبساط و شادى بسر بردند . پس از آن كنيزكى نزد ملك آمده ، خوابگاه از بهر او بگسترد . ملك ، جامهء سلطنت بركنده و جامهء خواب دربر كرد و بخسبيد . كنيزك از نزد او بدر آمده ، به منزل خويش رفت . كنيزك را كار بدينجا رسيد . و اما ملك معروف در خوابگاه خود خفته بود كه ناگاه چيزى در پهلوى خود بديد . هراسان گشت و چشم گشوده ، ديد كه زنى قبيح المنظر بخوابگاه اندر است . با او گفت : تو كيستى ؟ زن گفت : بيم مدار كه زن تو فاطمه عره‌ام . ملك به روى او نظارت كرده ، از صورت مسخ گشته و دندانهاى دراز ، او را بشناخت و از او پرسيد : چگونه نزد من آمدى و ترا بدين شهر ، كه آورد و چه‌وقت از مصر بدر آمده‌اى ؟ زن جواب داد : همين ساعت از مصر بدر آمده‌ام . ملك معروف پرسيد : حقيقت حال تو چونست ؟ زن جواب داد : بدان كه وقتى كه با تو مخاصمت كردم ، شيطان مرا فريب داد . من به حاكم شكايت بردم . ترا جستجو كرده ، نيافتند و دو روز بگذشت . پشيمانى به من روى داد و دانستم كه گناه از منست . ديرگاهى در جدائى تو گريان نشستم و هرچه مال داشتم ، صرف كردم تا اينكه بىچيز گشته ، بدريوزگى محتاج شدم . و همه‌روزه در كوچه و برزن از مرد و زن سؤال ميكردم و شب‌ها در جدائى تو همىگريستم . تا اينكه ديروز همه روز را بدريوزگى بگشتم . كس چيزى به من نداد و از هركه پارهء نان خواستم ، مرا دشنام گفت . چون شب برآمد ، گرسنه بر خاك بخفتم . مرا از گرسنگى ، خواب نبرد . بگريستن بنشستم كه ناگاه شخصى در برابر من مصور شد و با من گفت : اى زن ، از بهر چه گريانى ؟ گفتم : مرا شوهرى بود كه نفقه به من همىداد و حاجتهاى من همىآورد و ديرگاهيست كه ناپديد گشته . نمىدانم كه بكدامين سوى رفته كه مرا پس از او رنجها روى داده . آن شخص گفت : نام شوهر تو چيست ؟ گفتم : نام او معروف است . گفت : من او را مىشناسم . كه او اكنون در شهر ختيان الختن سلطانست . اگر بخواهى ، من ترا بوى برسانم . من گفتم : اى شخص ، من در پناه توام . مرا بوى برسان . در حال ، او مرا برداشته ، بر هوا شد و همىپريد تا مرا بدين