مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

489

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

در حال ، ابو السعادات ، لبيك‌گويان پديد آمد . ملكه به او گفت : اين كافر را بردار و در زندانش بگذار و قيدهاى گران بر او بنه . ابو السعادات او را گرفته در زندان كرد و خود بنزد ملكه بازگرديد . ملكه گفت : پدر و شوهر مرا كجا برده‌اى ؟ ابو السعادات جواب داد : ايشان را در سرزمينى بىآب و گياه انداخته‌ام . ملكه گفت : همين ساعت ايشان را نزد من حاضر آور . در حال ، ابو السعادات بر هوا شد و همىپريد تا در آن سرزمين فرود آمد . ملك را با معروف ديد كه گريان نشسته‌اند . ابو السعادات بايشان گفت : هراس مكنيد و ملول مباشيد كه فرج پروردگار بشما برسيد . و ايشان را از كردار وزير آگاه كرده ، گفت : او اكنون بزندان اندر است . ايشان را فرحى سخت روى داد . پس از آن ابو السعادات ايشان را برداشته ، بر هوا شد و ساعتى نرفته بود كه در نزد ملكه حاضر آمد . ملكه برخاسته ، به پدر و شوهر خود سلام داد و ايشان را نشانده ، طعام از بهر ايشان بياورد و آن شب را بخرمى و نشاط بروز آوردند . چون بامداد شد ، ملكه جامهء فاخر پوشيده و حله‌هاى فاخر به پدر و شوهر خود بپوشانيد و با پدر گفت : تو بر تخت مملكت ، چنانچه بودى بنشين و شوهر مرا وزير ميمنهء خود گردان و لشگريان را از ماجرى آگاه كن و وزير را از زندان بدر آورده ، بكش و او را بسوزان . كه او كافر است و همىخواست كه مرا بى نكاح ، زن خود گيرد و او خود به بيدينى اعتراف كرد . پدرش گفت : اى دختر ، چنان كنم . ولى تو خاتم به من ده و يا به شوهر خويش ده . دختر ملك گفت : هيچ يك از شما سزاوار اين خاتم نيستيد و خاتم در نزد من بايد . كه من او را بهتر از شما نگاه دارم و هرچيز كه شما مىخواهيد ، از من بخواهيد . كه من آن را از خادم خاتم بخواهم . و هراس در دل راه مدهيد كه تا من زنده‌ام ، بشما آسيبى نخواهد رسيد . ملك گفت : اى دختر ، راى صواب همين است . پس از آن ملك با داماد خود بديوان برآمد . و لشكريان آن شب را باندوه بزرگ بروز آورده ، از كردار وزير محزون بودند و همىترسيدند كه او پردهء اسلام به درد . پس در هنگامى كه لشكريان ملول و محزون در ايوان ايستاده بودند ، ملك با داماد خود ،